قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و پنجاه و چهارم :
صفدر نگاهی به شمس انداخت که پشت میز میکده نشسته بود و استکان کوچکی را که جلویش بود پر کرد و سر کشید. با حرص لبهایش را روی هم فشار داد و زیرلب غر زد:
- داری چه غلطی میکنی مردک؟ دوروزه علاف تو نکبت شدم، از خواب و زندگی افتادم که روزها تو خونهتون کپهی مرگت رو بذاری و شب بیای تا بوق سگ اون زهرماری رو کوفت کنی؟ چرا نمیری سراغ دختره؟
نفسی از روی حرص بیرون داد و به چند ساعت قبل فکر
لطفا صبر کنید...

م
1امیدوارم علی امشبو خونه جهانگیر بمونه دستگیر نشه، دیشبم راز جهانگیرو فهمیده باشه