پارت دویست و پنجاه و چهارم :

صفدر نگاهی به شمس انداخت که پشت میز میکده نشسته بود و استکان کوچکی را که جلویش بود پر کرد و سر کشید. با حرص لب‌هایش را روی هم فشار داد و زیرلب غر زد:
- داری چه غلطی می‌کنی مردک؟ دو‌روزه علاف تو نکبت شدم، از خواب و زندگی افتادم که روزها تو خونه‌تون کپه‌ی مرگت رو بذاری و شب بیای تا بوق سگ اون زهرماری رو کوفت کنی؟ چرا نمی‌ری سراغ دختره؟
نفسی از روی حرص بیرون داد و به چند ساعت قبل فکر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    امیدوارم علی امشبو خونه جهانگیر بمونه دستگیر نشه، دیشبم راز جهانگیرو فهمیده باشه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    وای خدای من کاشکی علی حرفای جهانگیر رو شنیده باشه.. نکنه دستگیر بشن🫣

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    آخه قراره ضایع بشن چونکه علی اونجا نیست دقیقا کنار گوشه خودتانه 💛❤️💜🩵🩶🤎💚🧡🤍💙

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️