پارت هفتم :

ریما روی صندلی توی آلاچیق نشسته بود و چشم به آسمان پرستاره‌ی شب داشت. صدای قدم‌هایی توجه‌اش را جلب کرد و نگاهش را چرخاند. فرهاد قدم‌زنان نزدیک می‌شد و ریما لبخند زد.
- خوبی؟
فرهاد این را پرسید و ریما لبخندش عمیق‌تر شد.
- الان آره، خوبم. تو خونه بوی غذا میومد حالم بهم می‌خورد. اومدم این‌جا حالم بهتر بشه.
فرهاد مقابلش نشست و گفت:
- کار خوبی کردی. چیزی اگه میل داری بگو و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیما

    1

    خیلیلی رمان خوب و عالییی هست دوسش دارم

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    وایییی ریما حامله خیلی خوشحال شدم 😍عالی بود مرسی نگار جونم 😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️