پارت شانزده :

ابروهای سارا بالا پرید و با تعجب گفت:
- وا... مگه می‌خوای بگی واسه دوست پسرم کار جور کن؟! اصلا بگو واسه داداش دوستم. یا نه بگو نامزد دوستم که خیالش راحت باشه هیچ قضیه‌ای این وسط نیست و با پسره هیچ صنمی نداری.
محیا تای ابرو بالا انداخت و چشمکی زد.
- ولی ناقلا یه قضیه‌ای این وسط هست مگه نه؟! زود باش بگو کیه؟ مهندس بیکاره؟
سارا شانه بالا انداخت و گفت:
- نه بابا، مهندس کجا بود!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️