پارت هجده :

پله‌ها را دو تا یکی و تند، بالا رفت. پشت در اتاق، مکثی کرد و آهسته در زد.
- بفرمایید.
صدای شیدا را که شنید، دستگیره را فشرد و وارد شد. دخترک روی صندلی راک، کنار پنجره‌ی اتاقش نشسته بود. موهای قهوه‌ای بافته شده‌اش را از یک سمت روی شانه انداخته بود و لباس خواب ساتن بلند به رنگ آبی آسمانی تن داشت.
با دیدن پدرش، لبخند زد:
- سلام فرهادخان... امر می‌کردین من می‌اومدم خدمت‌تون.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عسل

    2

    خوشحالم که سعید و شیدا دارن میرسن به هم اما برای فرهاد دلم می سوزه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️