پارت سوم :

با دلش کلنجار می‌رفت و می‌گفت: « یزدان بی‌خیال، یه هفته_ده روز بگذره از سرت میفته، همه چی یادت می‌ره... » ولی مگر آن صورت زیبا و چشم‌های مشکی لحظه‌ای از ذهنش دور می‌شد؟
با کلافگی از جا برخاست تا دستی به سر و روی خانه بکشد. کمی، نشیمن و آشپزخانه را مرتب کرد و برای شام دمپختک درست کرد. چند سالی می‌شد که به این زندگی سوت و کور و دو نفره همراه پدرش، عادت کرده بود. تلویزیون را روشن کرد و روی کاناپه لم داد. فوتبال می‌دید که در باز شد و پدرش با پاکت پلاستیکی میوه وارد خانه شد. پاهایش که روی کاناپه دراز کرده بود را جمع کرد و صاف نشست.
- سلام بابا، خسته نباشی.
پدرش همانطور که با پاشنه‌ی پا در را می‌بست گفت:
-سلام یزدان‌جان، ممنون.
از جا بلند شد و پاکت را از دستش گرفت که گفت:
- یزدان... بابا سرکار نمی‌ری دیگه؟ دو شبه میام زودتر از من خونه‌ای!
یزدان سمت آشپزخانه می‌رفت و نمی‌دانست چطور برای پدرش توضیح دهد؟ هیچوقت به او دروغ نگفته بود، اما این‌بار واقعا نمی‌توانست! با کمی مِن مِن گفت:
- اوم... راستش، راستش نه نمی‌رم. یعنی اخراج شدم.
پدرش سمت اتاق می‌رفت که برگشت و سوألی نگاهش کرد:
- اخراج؟ اخراج چرا؟!
- یه جایی باید می‌رفتم واسه تعمیر، اما دیر رسیدم. اونا زنگ زدن شرکت شکایت کردن، رئیس شرکتم اخراجم کرد.
پدر، چند لحظه نگاهش کرد و او حس می‌کرد از نگاهش می‌خواند که دروغ گفته است. نگاهش را دزدید و مشغول آماده کردن سفره شد. حس بدی داشت؛ اولین بار بود که مسئله‌ای را از پدرش پنهان می‌کرد و دروغ می‌گفت. پدری که سخت‌گیر و بیش از حد مذهبی نبود اما همیشه توی دو مورد روی رفتار یزدان خیلی حساس بود! اول اینکه همیشه می‌گفت چشمت را روی ناموس مردم ببند و دوم اینکه هیچوقت دروغ نگو! در تمام عمرش این دو حرف پدر را آویزه‌ی گوش خود کرده و به آن عمل کرده بود الا این اتفاق اخیر... با خودش توی دل غرولند کرد:« منم ندیدم، نگاه نکردم، یهو یه... » لب گزید و در تلاشی لاطائل سعی کرد دیگر به آن دختر فکر نکند.
***
پارسا خسته از یک روز کاری دیگر، راه خانه را پیش گرفته و تمام فکرش درگیر آن پرونده‌ی قتل بود. دنبال یک سرنخ، یک نشانه!
به خانه رسید و در را با ریموت باز کرد. وارد حیاط شد و ماشین را پارک می‌کرد که نگاهش به سارا افتاد. کنار پله‌های ورودی سالن ایستاده بود و مظلومانه نگاهش می‌کرد. خوب می‌دانست سارا از این قهر خیلی رنج می‌کشد اما واقعا از بی‌فکری و سر به هوایی‌اش ناراحت بود. از ماشین پیاده شد و بدون توجهی به سارا، جلو می‌رفت که سارا گفت:
- سلام داداش، خسته نباشی.
آهسته زیر لب «سلام» گفت. سارا به دنبالش قدم تند کرد و خودش را به او رساند. دستش را دور کمر پارسا حلقه کرد و گفت:
- قهر نباش دیگه، بسه دیگه تنبیه شدم. قول می‌دم بیشتر حواس‌مو جمع کنم.
نگاهش را به نیمرخ پارسا دوخت. نسخه‌ی جوانی‌های پدرش بود؛ درست مثل سیبی که به دو نیم قسمت شده باشد. بینی کشیده، چشم‌های درشت و ابروهای پرپشت بلند. ته‌ریشی که به ابهت پلیس بودنش می‌افزود و جدیتی که در نگاه قهوه‌ای گیرایش دیده می‌شد. همانطور که سمت خانه می‌رفتند با اخم ظریفی گفت:
- موتور اون لندهور رو ندیدی گوشه حیاط؟ با خودت نگفتی چرا در قفل نیست شاید کسی داخله؟ یدفعه میای وسط استخر...
از گفتن بقیه‌ی حرف شرم کرد و زیر لب «استغفرالله»ای گفت.
سارا کمی بغض چاشنی صدایش کرد تا دل پارسا را نرم کند.
- گفتم که ببخشید، غلط کردم، حالا می‌خوای تا قیام قیامت باهام قهر باشی؟
جلوی در سالن رسیده بودند. در را باز کرد و گفت:
- قهر نیستم، خیلی دلخورم ازت...
دخترک سرش را بالا گرفت و گونه‌ی برادرش را بوسید.
- دیگه تکرار نمی‌شه، قول می‌دم. حالا بخند دیگه!
دلش نیامد بیشتر از این تهتغاری خانه را اذیت کند. لبخند زد و سارا هم خندید. صدای مادرشان از آشپزخانه بلند شد:
- سارا... کم حرف بزن بذار داداشت پاشو بذاره خونه بعد.
سارا غرولندکنان گفت:
- وا... جلو راه‌شو که نگرفتم دارم باهاش حرف می‌زنم. بیا اینم گل پسرت!
تا نیمه‌ی سالن همراه هم رفتند و سارا به اتاقش برگشت. پارسا رو به مادرش که مشغول آماده کردن غذا بود، سلام کرد.
- سلام پسرم، خسته نباشی. خوبی؟ چه خبرا؟
پارسا کتش را در آورد و گفت:
- ممنون، شما هم خسته نباشی. خبرای من که همیشه ناخوشاینده، قتل و دعوا و دزدی!
سوگند نفسی بیرون داد و گفت:
- آره، یه عمره بابات داره همین خبرارو می‌ده. انگار همه‌ی دنیا جنگ و دعواست.
پارسا نزدیک مادرش رفت. ناخنکی به سالاد زد که صدای معترض او بلند شد:
- پارسا...! با دستای نشُسته؟
فورا دستش را عقب کشید و با لبخند نیم‌بندی گفت:
- آخ ببخشید.
عقب‌گرد کرد تا سمت اتاقش برود. چیزی یادش آمد و برگشت.
- آها راستی... امشب مراسم عقد خواهرزاده‌‌ی آقاشهرام بود. اینم خبر خوش.
- به سلامتی، خوشبخت بشن.
سارا از اتاق بیرون آمد. موهایش را یک طرف ریخته بود و بافت‌شان را باز می‌کرد. گفت:
- کی عقدکنون داداش من بشه؟ چشم انتظاریم لب تر کنی داداشی.
مادرشان لبخند زد:
- راست می‌گه به خدا... آخرش تو منو آرزو به دل می‌ذاری! اینقدر این پا و اون پا کن که آخر کتی ازدواج کنه.
پارسا سمت اتاقش رفت و گفت:
- باز حرف ازدواج شد شما گیر دادین به من؟
سوگند با حرص گفت:
- دختر مثل پنجه آفتاب، خوشگل، خانوم، نجیب... دایی سینا شب تولد می‌گفت واسه کتی خواستگار اومده، خب لابد دلش می‌خواد ما یه کلام حرف بزنیم، پا پیش بذاریم. نمی‌تونه مستقیم بگه بیاین خواستگاری دختر من!
پارسا بدون جوابی به مادرش وارد اتاق شد. با خودش در دل حرف می‌زد:« ای کاش مامان می‌دونستی چقدر دلم برای کتایون بی‌قراری می‌کنه و نمی‌تونم حرفی بزنم! چرا باید درست شبی که تصمیم گرفته بودم بهت بگم که کتی رو دوس دارم، اون اتفاق می‌افتاد؟! »بغض توی گلویش نشست و حس خفگی داشت. پنجره‌ی اتاق را باز کرد و با نفسی عمیق، غم و بغضش رو قورت داد. لحظاتی همان‌جا کنار پنجره ایستاد و چشم به آسمان دوخت. دل آدم که گرفته باشد، آسمان صاف و مهتابی و پرستاره هم در نظرش زشت، دلگیر و غمگین است. کمی بعد، چشم از آسمان برداشت و از اتاق بیرون رفت. هوا گرم بود و این دلشوره بیشتر حس خفگی به او می‌داد. روزها در اداره فکرش درگیر کار می‌شد و کمتر فکر و خیال می‌کرد اما توی خانه دلشوره و اضطراب رهایش نمی‌کرد، خصوصا با این حرف‌هایی که مادرش می‌گفت.
تا زمان رسیدن مهدی‌آقا و آماده شدن میز شام، به حمام رفت و یک دوش آب سرد گرفت بلکه حال و هوایش عوض شود. از حمام که بیرون آمد صدای پدرش را شنید. طبق معمول سارا داشت سر به سرش می‌گذاشت و صدای خنده‌هایشان خانه را پر کرده بود. وارد اتاقش شد و رکابی مشکی و شلوارک سفید پوشید. نم موهایش را با حوله‌ی کوچکی می‌گرفت و از اتاق بیرون رفت. میز شام آماده بود. رو به پدرش «سلام» کرد و پشت میز نشست. مهدی لبخند روی لب داشت و گفت:
- سلام پسرم، خسته نباشی...
حوله را دور گردنش انداخت و لب زد:
- ممنونم. شما هم خسته نباشی.
مهدی قاشق و چنگال را برداشت و لب باز کرد:
- شنیدم تو پرونده‌ی این قتل خیلی...
سوگند و سارا همزمان با اعتراض حرف مهدی را قطع کردند:
- وا... ی... وقت شام آخه؟!
مهدی دست‌هایش را بالا برد و گفت:
- ببخشید، ببخشید، تسلیم... دیگه ادامه نمی‌دم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    به به عقد خواهرزاده و....

    ۶ ماه پیش
  • قربانی

    0

    بهترین و عالی

    ۱ سال پیش
  • ع

    0

    عالیییییییییی

    ۲ سال پیش
  • احمدی

    0

    رمان بسیار زیبایی ست

    ۳ سال پیش
  • دلی

    3

    ای جانم گفت عقدکنون خواهرزاده ی شهرام😍یعنی شیداست یا شیوا😍😍بی صبرانه منتظر پارت بعد هستم. مرسی نگارجونم

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️