پارت نوزده :

دلارام، مقابل ویلچر مادرش زانو زده بود و جوراب‌های کرمی را پای او می‌کرد. دامن گلدار سبز رنگ را روی زانوهایش مرتب کرد و از جا برخاست. نگاهی به چهره‌ی آرام و مظلوم پیرزن انداخت. موهای نقره‌ای رنگش را شانه می‌زد و آهی از سینه بیرون داد:
- می‌بینی مامان؟ روزگار مثل برق و باد می‌گذره. انگار همین دیروز بود که نامزدی من و فرهاد بود. حالا امشب نامزدی دخترمه، اونم دختر کوچیکم.
موهای ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    من همه روودوست دارم ولی خب شیدا و سعید رو بیشتر از همه

    ۱۲ ماه پیش
  • Zarnaz

    1

    هوهو با هم نامزد کردن 💃💃🥳🥳عالی بود مرسی نگار ❤️💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️