پارت نوزده :
دلارام، مقابل ویلچر مادرش زانو زده بود و جورابهای کرمی را پای او میکرد. دامن گلدار سبز رنگ را روی زانوهایش مرتب کرد و از جا برخاست. نگاهی به چهرهی آرام و مظلوم پیرزن انداخت. موهای نقرهای رنگش را شانه میزد و آهی از سینه بیرون داد:
- میبینی مامان؟ روزگار مثل برق و باد میگذره. انگار همین دیروز بود که نامزدی من و فرهاد بود. حالا امشب نامزدی دخترمه، اونم دختر کوچیکم.
موهای ک
لطفا صبر کنید...

شادان
0من همه روودوست دارم ولی خب شیدا و سعید رو بیشتر از همه