گرداب سرنوشت به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت یک :
خرداد ماه بود و عرق از سر و رو میبارید. یزدان زیر تابش شدید نور آفتاب روی موتور، پشت چراغ قرمز بود. دانههای عرق را حس میکرد که از پشت شانهها تا تیر کمر سر میخورد. ابروهای بلند و مشکیاش را در هم کشیده و چشمهایش را باریک کرده بود. بلاخره چراغ سبز شد و راه افتاد. به آدرسی که شرکت داده بود، رفت. خانهای ویلایی در سعادت آباد. زنگ را فشرد. بعد از چند لحظه صدای زنی از آیفون بلند شد:
- بله، بفرمایید.
- تعمیرکار شرکت هستم.
کارت معرفی شرکت را مقابل آیفون گرفت تا زن ببیند. در باز شد و گفت:
- بفرمایید داخل.
موتور رو داخل برد و نگاهی به اطراف حیاط انداخت. دور تا دور حیاط شمشاد و درخت بود. توی دلش گفت:
- حیاطشون از پارک محلهی ما خوشگلتر و بزرگتره!
موتورش را طوری که سد راه نباشد، پشت شمشادها گذاشت و روی راه باریکهای که سنگفرش بود راه افتاد. سمت ساختمان خانه میرفت که زنی میانسال با مانتوی مشکی و شال سفید از خانه بیرون آمد. فورا سلام کرد که گفت:
- سلام. از پله برو پایین، استخر اونجاست.
سری با تأیید جنباند و پنج پله پایین رفت. در بزرگ با شیشههای مشجر بود. وارد شد و از کنار استخر گذشت تا انتهای سالن برود. وارد قسمت سونا جکوزی شد تا مشکلش را بررسی کند. دقایقی بعد، مشغول کار بود که حس کرد صدای کسی در فضا میپیچد. آهسته سرک کشید ببیند کیست؟ که با دیدن صحنهی روبرو خشکش زد...
دختری جوان... زیبا و خوشاندام؛ نه لاغر و استخوانی، نه تپل و هیکلی. لباس به تن نداشت و کنار استخر ایستاده بود، غرولند میکرد.
چند دقیقهی پیش بود که سارا با خستگی از دانشگاه برگشته و گرمای ظهر، کلافهاش کرده بود. وارد حیاط که شد، مستقیم راه استخر خانهشان را پیش گرفت.
- وای خدا... آتیش میباره انگاری از هوا. آخ که فقط باید شیرجه بزنم تو آب یخ... دوش جواب نمیده!
کنار استخر ایستاد و بیدرنگ شال و مانتوشلوار را از تن در آورد و یکی یکی کناری انداخت.
یزدان توان هیچ عکسالعملی نداشت. نه صدا از گلویش بیرون میآمد تا او را متوجه خودش کند، نه میتوانست نگاه از او بردارد. بهتزده، بیحرکت و خیره به مقابل بود. نفسهایش کند شده بود و کشدار... عرق سردی به تنش نشسته بود و گلویش مثل چوب، خشک شده بود.
دخترک دست برد گلمویش را باز کرد و موهای لخت و بلندش را تکانی داد و تا روی کمرش را پوشاند. تمام تنش با این حرکت لرزید و آچاری که دست یزدان بود، بیاختیار از دستش روی زمین افتاد.
با افتادن آچار، نگاه دخترک سمت انتهای سالن کشیده شد و با دیدن یزدان جیغ بلند و گوشخراشی کشید. هراسان قدمی عقب رفت و پایش سر خورد. داخل استخر افتاد.
قلب یزدان آنقدر تند میزد که حس میکرد الان از سینه بیرون میزند.
گیج و دستپاچه بود. دخترک توی آب دست و پا میزد و جیغ میکشید. هیچ فکری به سر یزدان نمیزد و نمیدانست باید چکار کند؟ سمت حیاط دوید. در خانه باز شد. پیرمردی با بیل وارد حیاط شد و پشت سرش همان زنی که موقع آمدنش دیده بود. لحظهای ترسید که نکند برایش دردسر شود. چهرهاش آنقدر مضطرب بود که هردویشان متوجه شدند اتفاقی افتاده است. زن گفت:
- چی شده آقا؟
زبانش بند آمده بود. بیحرف کنارشان زد و موتور را برداشت. زن با شنیدن سر و صدا، سمت استخر دوید و چند لحظه بعد فریادش بلند شد. پیرمرد سمت یزدان دوید تا مانع بیرون رفتنش شود، اما یزدان موتور را روشن کرد و فرار کرد.
***
مهمانها آمده بودند و در سالن همهمهای بود. محیا، شال یاسی رنگ را روی سرش انداخت و توی آینه نگاهی به سر تا پایش کرد. خواست از اتاق بیرون برود که گوشیاش زنگ خورد، هنگامه بود. مردد بود جواب بدهد یا نه؟! از طرفی مهمانها منتظر بودند و از طرفی نمیخواست هنگامه از او ناراحت شود. بلاخره جواب داد.
- سلام هنگامهجان.
- سلام عزیزم، خوبی؟ تولدت مبارک خوشگلم.
لبخندش کش آمد و گفت:
- مرسی عزیزم، ممنون که یادم بودی. اتفاقا الانم کلی مهمون داریم. مامانم میگه تولد هجده سالگی خاصه، باید جشن گرفت. واسه همین همهی فامیل رو دعوت کرده.
هنگامه مکثی کرد و گفت:
- آره خب، نوجوونی رو پشت سر میذاری و وارد جوونی میشی، خیلی خاصه... خوش بگذره بهت گلم، من که الان مسافرتم اما آخر هفته هدیهت رو بهت میدم.
دخترک با ذوق گفت:
- مرسی هنگامهجون، همینقدر که یادت بود واسم ارزشمنده. به سلامت از سفر برگردی بهترین هدیه رو بهم دادی.
هنگامه نفسش را بیرون داد و گفت:
- قربونت، مزاحم نباشم. میبینمت.
- فدات، خوشحال شدم. خداحافظ.
تماس را قطع کرد که مهلا وارد اتاق شد.
- محیا کجا موندی تو؟ بیا دیگه زشته... این همه آدم به خاطر من و تو اومدنا!
محیا با عجله گفت:
- بریم بریم، من آماده ام.
همراه هم از اتاق بیرون رفتند. اول از همه خالهشان را دیدند که داشت سمت اتاقها میآمد.
- سلام خالهجون.
محیا این را گفت و راحیل با لبخند، بغلش گرفت.
- سلام عزیزدلم، تولدت مبارک...خوبی؟ بیا بریم همه منتظرتونن.
- ببخشید خالهجون، با دوستم...
با صدای کیان حرفش نصفه و نیمه ماند. سمتشان آمد و گفت:
- دو قلوهای افسانهای نمیخواین تشریففرما بشید؟ بابا کیک آب شد، کادوتونو نمیدم ها...
محیا ریز خندید و با کیان سلام علیک کرد. در سالن همه حضور داشتند. عمو مهدی و همسرش،پارسا و سارا، عمه و شوهرش، و...
با همه احوالپرسی کرده و به خاطر تأخیرشان معذرت خواهی کردند که کتایون گفت:
- نیازی به عذرخواهی نیست محیا جون... همه میشناسنت چقدر وسواس هستی! تا صورتت برق نیفته و خط اتوی لباست، هندونه قاچ نزنه از اتاقت بیرون نمیای.
همگی خندیدند و محیا گفت:
- وسواس عم...
خواست بگوید «وسواس عمته» که به یاد آورد عمهی کتایون، زنعموی خودش هست.
حرفش را قورت داد و با مکث کوتاهی گفت:- خودتی!که البته دیر شده بود و همه منظور اصلیاش را فهمیدند! خندیدند و راحله چشم غرهای به دخترهایش رفت و زیر لب گفت:
- محیا...!محیا کنار سارا نشست و بقیه هم مشغول صحبت شدند. دخترک با پوزخند رو به سارا گفت:
- - شنیدم دیروز عقل و هوش از سر جوون مردم بردی! نخودی خندید که سارا مشت آرامی به بازویش زد:- درد... نخند! نمی دونی چقدر وحشتناک بود.لب به دندان گرفت و ادامه داد:
- خاک بر سرم... با لباس زیر بودم. پارسا از دیروز باهام حرف نمیزنه.
- حق داره خب، به غیرتش بر خورده خواهرشو اونجوری دیدن. بماند که بعدش افتادی تو آب که دیگه انگاری همون دو تیکه هم تنت نبوده!باز خندید که سارا با گونههایی سرخ از شرم گفت:
- تقصیر مامانمه... من از کجا می دونستم تعمیرکار آوردن؟ از بیرون اومدم، خون تو سرم داشت میجوشید بس که گرمم بود. خواستم بپرم تو آب که اون مصیبت سرم اومد.راحله شمعهای روی کیک را روشن کرد. دخترهایش، محیا و مهلا را صدا زد. دخترهایی که دوقلوهای کاملا همسان بودند و فقط رنگ چشمهایشان با هم فرق داشت. محیا چشمهای خاکستری و مهلا چشمهای قهوهای داشت. روی کیک هم عکسی بود که نیمرخی از آن مربوط به مهلا بود و نیمرخ دیگر مربوط به محیا!دخترها کنار هم نشستند. کتایون گفت:- یادتون نره آرزو کنید، بعد شمعها رو فوت کنید.کیان با خنده گفت:
- محیا هر آرزویی میکنی، فقط آرزوی شوهر نکن که من حوصلهی باجناق ندارم.همه خندیدند و محیا گفت:
- مگه من مثل مهلا عقل از سرم پریده که آرزوی شوهر کنم؟! مهلا سقلمهای زد:
- بیعقل خودت! شوهر به خوبی کیان گیرت نمیاد. بعدش هم پس تو آرزوی خمرهای ، دبهای چیزی کن که ترشی خوبی ازت در بیاد.ماهان اخم ظریفی کرد و رو به دخترهایش گفت:
- مهلا، محیا ... بسه دیگه. کلکل رو بذارین واسه بعد، الان شمع فوت کنید همه منتظرن!همه شروع به خواندن شعر تولد کردند. دخترها شمعها را فوت کردند و صدای کف زدن بلند شد. راحله و ماهان جلو آمدند و صورت هردویشان را بوسیدند. همیشه کادوهایشان مشترکبود.یک زنجیر پلاک طلا برای محیا و یکی برای مهلا... بعد از آن، کادوهای روی میز را باز کردند و سرگرم کادوها بودند که گوشی شهرام زنگ خورد و از جابلند شد.
از جمع فاصله گرفت و برای صحبت با گوشی به حیاط رفت. لحظاتی بعد برگشت و رو به باجناقش گفت:
- آقا ماهان من معذرت میخوام، اماباید همین الان با پارساجان بریم. از اداره زنگ زدن و...سکوتی سنگین بر سر همه سایه انداخته بود. راحیل با دلخوری نگاه میکرد. ماهان گفت:
- اشکالی ندارهشهرامجان، همه میدونیم شغلت سخته و هروقت بخوان باید فورا بری. برو به کارت برس.
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
ستایش
0چجوری دانلود کنم
۱۱ ماه پیشع
0عالی بودعالی
۱ سال پیشسلنا
0رمان قشنگی هست
۱ سال پیشZarnaz
0وایییی چه شروع خفنیییی😍چقدر آشنایی یزدان و سارا قشنگ بود 😍😍عالی بود مرسی نگار جونم ❤️❤️توبهترینییی💋❤️
۱ سال پیشملودی
0خوب بود
۱ سال پیشالهام
0عالی
۲ سال پیشهمتا
0خوبه
۲ سال پیشمهرسا
0ببخشید میشه هر پارت رو ذخیره سازی کنیم تا بعد که وقت داشتیم بخونیم؟
۲ سال پیشخدیجه
0عالی
۳ سال پیشمحبوب
0سلام عزیزم خیلی رمانش قشنگ فقط میخوام عضو بشم تا بتونم بیقه رمان را بخونم ممنون
۳ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
سلام عزیزم. ممنون از محبتتون. درخواست عضویت بدین براتون پیام میاد و راهنماییتون میکنن برای مراحل عضویت.
۳ سال پیشآتی
0عالی
۳ سال پیشsalomeh
0کاش رمان به دو حالت آنلاین و وی آی پی باشه
۳ سال پیشSiran
0عالی
۳ سال پیشمهری
0عالی
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...
ریحانه
0عالی بود دستت نویسنده دردنکنه