گرداب سرنوشت به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت دوم :
شهرام از همهی مهمانها عذرخواهی کرد و همراه پارسا از خانه بیرون رفتند. پارسا هم مثل پدرش مهدی معتمدی، وارد نیروی انتظامی شده و ستوان بود. اوایل که شهرام وارد نظام شده بود با سرهنگ معتمدی همکاری میکرد و همین رابطهی کاری او با سرهنگ باعث شد کمکم با خانوادهاش آشنا شود. راحیل را چند مرتبهای همراه خواهرش راحله و همسر سرهنگ معتمدی دیده بود. بعد از مدتی هم باجناق برادر سرهنگ شد. حالا هم که پسر سرهنگ، همکارش بود. مشغول رانندگی بود که پارسا سکوت را شکست و گفت:
- جناب سرگرد، نمیخواین بگین کجا و واسه چه پروندهای داریم میریم؟
نگاه جدی و اخمآلود شهرام که نشان میداد غرق افکارش هست، به روبرو بود و سری جنباند:
- ظاهرا خودکشیه! یه دختر جوون.
پارسا اخم کمرنگی کرد و دیگر حرفی نزد. چند لحظهی بعد به خانهی مورد نظر رسیدند. خانهای ویلایی و بزرگ که جلوی خانه دو ماشین پلیس و یک آمبولانس بود. نوارهای زرد جلوی در خانه کشیده بودند تا کسی نزدیک نشود و جمعیتی تقریبا بیست_سی نفره جمع شده بودند. همهمهای بپا بود. از ماشین پیاده شدند و همراه پارسا وارد خانه شدند. شهرام از همان ابتدای ورود به حیاط، نگاه دقیق و موشکافانهای به همه چیز داشت. زنی گوشهی حیاط بیقراری میکرد و گریه و زاری داشت. خانه تمیز و مرتب بود. بدون هیچ آشفتگی و ردی از دعوا و کشمکش.
حتی روی میز عسلی پارچ شربت و دو لیوان، ظرف میوه و شیرینی بود. سرباز گفت:
- جسد تو اتاق هست قربان.
وارد اتاق خواب شدند. دختر جوان خودش را دار زده بود. صورتش کبود و چشمهایش نیمهباز بود. از آرایش صورتش و لباسهای تمیز و مرتب و وسایل پذیرایی مشخص بود منتظر مهمان بوده یا شاید هم مهمان داشته است!
پارسا کنارش ایستاده بود و از رنگ و رویی که به چهره داشت، مشخص بود حالش بد شده است. تازهکار بود و آنقدرها سر صحنهی قتل نرفته بود، اما باید عادت میکرد. یکدفعه زیر لب گفت:
- خودکشی نبوده جناب سرگرد!
شهرام سمتش برگشت و تای ابرویش بالا پرید. او هم همین نظر را داشت، اما میخواست علت حدس پارسا را بهتر بداند. پرسید:
- چطور؟
- معمولا کسی که خودکشی میکنه حال روحی خیلی بدی داره، اما همه چی مرتبه، از خونه و اطراف گرفته تا خودش و لباساش.
شهرام سر تکان داد و گفت:
- موافقم، تمام اتاق رو بگردین و انگشت نگاری و نمونه برداری کنید. خانواده، دوستای صمیمی و آشناهاش رو هم پیدا کنید.
***
یزدان لب حوض نشسته و یک دستش زیر چانه بود. با دست دیگر، آهسته انگشتهایش را توی آب میزد و تکان میداد. عمیق توی فکر بود.
مجتبی با سینی کوچکی که توی آن چند قاچ هندوانه بود وارد حیاط شد.
- یعنی یزدان خاک تو سرت... من نمیدونم چرا این موقعیتها واسه توئه گاگول پیش میاد! دختره لُخت و عور افتاده تو آب، تو فرار کردی؟ اسکول میپریدی تو آب میاوردیش بیرون هم یه فیضی میبردی، هم قهرمان میشدی میگفتن دمت گرم دخترمونو نجات دادی!
یزدان با اخم تشر زد:
- اولا گاگول تویی که نمیدونی دختری که لب استخر وایساده، خودش میخواد بپره تو آب حتما شنا بلده و نیاز به نجات نداره. دوما در مورد دختر مردم درست حرف بزن! اون که نمی دونست من اونجام.
مجتبی روی تخت کنار حیاط نشست و به پشتی قرمز رنگ تکیه زد. یک قاچ هندوانه برداشت و همانطور که با ولع میخورد گفت:
- برو بابا، خنگ... از کارم که بی کار شدی. حالا از فردا خیابونارو متر کن. بیکار بی عار!
یزدان توی فکر رفت و با یادآوری بیکار شدنش آه کشید. وقتی به شرکت برگشته و رئیس شرکت، تلفنی تمام ماجراها را شنیده بود؛ کفری شده و بیهیچ تعللی اخراجش کرده بود. حالا به قول مجتبی از فردا باید خیابانهای تهران را متر میکرد.
- بیا هندونه بخور بابا... بیخیال باز کار گیر میاری.
با صدای مجتبی از فکر بیرون آمد و رفت کنارش نشست.
قاچ هندوانه را برداشت که مجتبی چشمکی زد و گفت:
- تابلوئه از خواب و خوراک افتادی ها پسر! معلومه بد لُعبتی بوده لامصب... البته شایدم تو خیلی ندید بَدید بودی.
باز آن الههی بینقص و زیبا جلوی چشمهای یزدان جان گرفت و با حرص لب فشرد. پلکهایش بسته شد و نهیب زد:
- میشه خفه شی اینقدر ازش نگی؟!
مجتبی قهقهه زد و تمام محتوای دهانش دیده شد. یزدان صورتش را با انزجار جمع کرد و قاچ هندوانه را دوباره توی سینی گذاشت. زیرلب گفت: « زهرمار»
از جا بلند شد و سمت موتورش رفت. مجتبی گفت:
- قهر نکن بابا، بیا هندونه بخور... کجا میری؟
همانطور که سمت موتور میرفت، دستش را در هوا تکان داد و گفت:
- نخواستم، خودت بخور... میرم خونه.
کلافه بود. هیچ کجا آرام نمیگرفت. نمیدانست چه مرگش بود؟! حسی عجیب و تازه در وجودش جوانه زده بود. یک ساعتی را بیهدف توی خیابانها چرخید و بعد به خانه برگشت. پدرش هنوز سرکار بود. یک دوش آب سرد گرفت و همانطور که با حولهی تنپوش روی مبل ولو شد، نگاهش به عکس قاب گرفتهی مادرش روی طاقچه افتاد. تنها کسی که بدون هیچ واهمهای میتوانست با او درددل کند. نگاهش کرد و گفت:
- مامان کاش بودی که مادرپسری حرف میزدیم. درددل میکردیم. نمیدونم عشق چیه، چجوریه؟ اینکه میگن با یه نگاه عاشق شدم حقیقته؟
کمی مکث کرد و باز ادامه داد:
- این همه سال این دل بیصاحابم واسه هیچکس نلرزید. چشام هیچکس رو ندید. حالا واسه دختره شاه تالاپ تولوپ میکنه. دختره حیاط خونه باباش دو برابر فضای سبز محلهی ماست... کل خونهی ما اندازه انباری خونهی اونا نمیشه. دلم غلط کرده خواسته مگه نه؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zarnaz
1یزدان اینطوری نگووو دلت غلط نکرده🥺عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️
۱ سال پیشتنها
0قشنگه
۳ سال پیشعلی اصغر
0سلام وقت بخیر عاشق قلمتون هستم بیشتر رمان هاتون رو قبلا خوندم ولی بازم برام جذاب دوباره می خونم موفق باشید
۳ سال پیشدنیا
0خوبه
۳ سال پیشخوب بود
0خوب
۳ سال پیشآنا
0عالییی مثل همیشه ❤️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...
ع
0عالییییییی