پارت پانزده :

خانواده‌ی فرهمند و پژوهان روی مبل‌های سفید رنگ سالن پذیرایی مقابل هم نشسته بودند. شیدا توی آشپزخانه نشسته و منتظر بود تا وقتش برسد که با سینی چای به سالن برود. گوشی‌اش روی میز لرزید. سعید بود.
- کجایی عیال؟ چای بیار!
شیدا لبخند زد و نوشت:
- گوشی‌و بذار کنار وسط جلسه خواستگاری، بابام حساسه دیوونه!
- تو بیا، من می‌ذارم کنار.
با حرص لب گزید و نوشت:
- ای کوفت... تا صدا نزد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عسل

    2

    خو چرا فرهاد اینجوری می کنه. شیدا طفلی☹

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️