پارت هفده :

ساعتی از رفتن خانواده‌ی فرهمند می‌گذشت. فرهاد وفرنگیس، دور میز گرد و فلزی توی حیاط نشسته بودند. گل‌های سرخ اختر یک سمت و گل‌های یاس سمت دیگرشان در باغچه بودند. عطر گل‌ها، نسیم ملایم و بوی تلخ قهوه در فضا، حال و هوایی دل‌انگیز ایجاد کرده بود؛ با این حال اما فرهاد اخم به چهره داشت و هیچ یک از این زیبایی‌ها را نمی‌دید. دنیا مقابل چشمش تیره و زشت بود وقتی تهتغاری‌اش با لجبازی و کوته‌فکر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیدا

    0

    عااااالی😚 مثل همیشه قلم زیبا و روانی دارید پیشنهاد میدم حتما بخوونید

    ۱ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون شیدای عزیزم. خوشحال میشم با رمان جدید سوت پایان هم همراهم باشی❤🌹🙏

    ۱ سال پیش
  • زری

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
کپی شد!