پارت پنجاه و چهارم :

رایمون سر روی شانه خماند و لب زد:
- فکر دست من نیستی؟ چجوری از روی درخت بیام پایین؟
نینای لپ‌هایش را پر باد و خالی کرد. 
- انگشتات که آزاده، فقط مچت گچ داره. فکر می‌کردم قوی‌تر از این حرفا باشی... امیدم که من زدم! منم تن و بدنم کبوده. 
رایمون با حرص لب روی هم فشرد و گفت:
- باشه بابا... یک کلمه گفتم حالا! بریم. اصلا اول من می‌رم. 
مقابل پنجره ایستاد. دخترک با نیشخند نگاهش می‌ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • M

    1

    آخر رایمون از دست زبون نینای دیوونه نشه خوبه😂

    ۵ سال پیش
  • S...

    1

    😂🤭آخرش خود خدا وساطت میکنه که رایمون و نفرستن جهنم🤦🏼 ♀️

    ۵ سال پیش
کپی شد!