پارت چهل و نهم :
مهگل نگاهی به ساعت انداخت و لب زد:
- کیه این وقت شب؟
رایمون قلبش فرو ریخت و فورا از جا برخاست:
- شاید خبری از نینای شده!
سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت.
- الو...
صدای خش خش و نفس زدن از آن سوی خط به گوش میرسید. کمیل سرفههایش را به زحمت کنترل کرد و گفت:
- الو... رایمون.
- کمیل تویی؟ چی شده؟
دل رایمون آشوبی به پا بود و سراپا گوش شده و منتظر جواب کمیل بود.
- نینای... نینØ
لطفا صبر کنید...

هدی
1اگه تا اون موقع زنده بودی هر روز میاد بهت میگه دستت بشکنه که منو برگردوندی🙄