پارت پنجاه و نهم :
تقهای به در خورد و گلاب آهسته قدم به داخل خانه گذاشت. زلفهای حنایی رنگش از زیر روسری محلی بیرون ریخته و صورتش خندان بود. سینی کوچکی در دست داشت و پیالهای سفالی و آبیرنگ داخلش بود که بخارش رقصکنان بالا میرفت.
- دیشب تا حالا خیلی سرفه میکنی، برات یه کمی جوشاندهی گیاهی آوردم مادر.
رایمون از جا بلند شد و سینی را از دستهای کم توان و نحیف گلاب گرفت. نینای با لبخند ملیحی گفت:
لطفا صبر کنید...

M
1همیشه یک نفر باید سنگ بندازه جلو این دونفر😒 حالا این علی یار هم برای ما ادم شده . اخه این دو نفر الان جایی ندارن که برن