پارت چهل و چهارم :

مهگل روی پا ایستاد؛ بینی بالا کشید و نفسش را پر صدا بیرون داد. با تحکم رو به نینای گفت:
- حرف من عوض نمی‌شه دخترجون. باید از این‌جا بری! 
نینای ملتمس و درمانده لب زد:
- تاوان گناه امین رو که من نباید بدم! من فرار کردم، برگردم روستا کشته می‌شم! امید به راحتی ازم نمی‌گذره. این‌جا هم کسی رو ندارم. زندگیم، خانواده‌ام، همه چیزم اونجاست.
مهگل با سخت‌دلی جواب داد:
- من کاری به این

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    حاجی می خواد چکار کنه ،جز عقد چه ربطی داره این انتظار ؟🤔

    ۱ سال پیش
  • هدی

    2

    یعنی حاجی میخواد نینای و رایمون رو عقدکنه؟؟؟

    ۱ سال پیش
  • M

    0

    یعنی ایمان میخواد برای نجات نینای بعد تموم شدن عده . اونو عقد کنه تا امید نتونه کاری کنه؟

    ۵ سال پیش
  • Mari

    2

    خیلی چیزا روشن شد تو این پارت،دستت طلا نگارجوون،حاجی بعد از تموم شدن عده میخواد چیکا کنه????

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    2

    عالی بود ممنون همش میگفتم چرا وقتی نینای رایمون رو پاشویه کرد ناراحت شد حالا فهمیدم چون دوسش داشت

    ۵ سال پیش
  • Bahar

    1

    قصه ی ترمه مثل خواهرخوانده شده

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️