پارت پنجاه و هشتم :

خشم، تحکم، اطمینان و لجاجت را در نگاه و کلام نینای می‌دید. لحظه‌ای در سکوت فکر کرد. چه داشت این دختر که تا این حد مسحورش کرده بود؟ این تیله‌های خاکستری و گیسوهای ابریشمی قهوه‌ای رنگ چطور تمام معادلاتش را بهم ریخته بود. واله و شوریده‌ی دخترک کم سن و سالی شده بود که روزی در خواب هم نمی‌دید اینطور دل ببازد! تنش داغ شده بود و حس می‌کرد اگر چند ثانیه بیشتر نگاهش کند، لهیب نگاه دخترک آن تتمه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    چه جوگیری شده،واقعا خنده دار بود،اصلا روحم شاد شد وسط این همه بدبختی 🤣

    ۱ سال پیش
  • M

    2

    چقد نینای وقتی عصبی میشه خنده دار میشه🤣🤣🤣

    ۵ سال پیش
  • Mari

    2

    نینای رو نگا جو گرفتش😂😂😂

    ۵ سال پیش
  • S...

    2

    😂🤣لعنت بهت نینای😂

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️