پارت پنجاه و هفتم :
نینای با دهانی باز از تعجب و متحیر نگاهش میکرد. صدا در گلویش خفه شده بود و نفسش بالا نمیآمد. به زحمت لب از لب برداشت:
- چی... چی میگی؟
رایمون متأسف سر به زیر انداخت. روی گچ دستش آهسته ناخن میکشید و لب زیر دندان میفشرد.
- اون دفعه که اومدم روستا، که به مادرت خبر بدم... خیلی اتفاقی وقتی از مسیر جنگل برمیگشتم شنیدم که نادر و امید با هم حرف میزنن. حرف از پول و عمل به قول بود. فهمی
لطفا صبر کنید...

M
1طفلی رایمون😔☹ امیدوارم هرچی زودتر امید کشته بشه همه از شرش راحت بشن