پارت پنجاه و هفتم :

نینای با دهانی باز از تعجب و متحیر نگاهش می‌کرد. صدا در گلویش خفه شده بود و نفسش بالا نمی‌آمد. به زحمت لب از لب برداشت:
- چی... چی میگی؟
رایمون متأسف سر به زیر انداخت. روی گچ دستش آهسته ناخن می‌کشید و لب زیر دندان می‌فشرد. 
- اون دفعه که اومدم روستا، که به مادرت خبر بدم... خیلی اتفاقی وقتی از مسیر جنگل برمی‌گشتم شنیدم که نادر و امید با هم حرف می‌زنن. حرف از پول و عمل به قول بود. فهمی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • M

    1

    طفلی رایمون😔☹ امیدوارم هرچی زودتر امید کشته بشه همه از شرش راحت بشن

    ۵ سال پیش
  • S...

    1

    ای خدا... از *** شیطون بیا پایین نینای تو رو قرآن😑 ولی کاش امید و یکی بکشه☹

    ۵ سال پیش
کپی شد!