پارت چهل و هفتم :
دستش بالا رفت تا زنگ را فشار دهد. لحظهای تعلل کرد و زیر لب زمزمهوار گفت:
- اگه دایی بگه چرا اومدم؟!
بغضش را قورت داد و آهسته زمزمه کرد:
- چون نمیخواستم به خاطر من حاجی گیر ساواک بیفته. چون نمیخواستم با رایمون ازدواج کنم و بشم خار چشم مهگل...
قطره اشکی روی گونهاش غلتید و ادامه داد:
- چون امین میخواست برادرش و زنبرادرش ازش راضی بشن نه اینکه بیشتر نفرت پیدا کنن! من بای
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
2وای از این کمیل احمق گذاشته از اون شنبه ها که هرگز نمیاد ببره تحویل بده،ای بدبخت بدشانس نینای با این نابرادر کثیف🥺😡
۱ سال پیشهدی
2موضوع وپیام داستان هر دو جالب و قابل تامل هستن❤
۱ سال پیشM
1به نظرتون کمیل میتونه نینای رو نجات بده؟
۵ سال پیشS...
4😐چرا انقدر حرصمون میده این دختر😑
۵ سال پیشآیناز
4وای اشتباه کرد فرار کرد 🥺 بیچاره نینای نکنه نادر ببرش پیش امید 😭🥺🥺🥺
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0خدا قوت نگار جون مثل همیشه عالی قلمت مانا عزیزم ❤🌹🙏🏻