پارت پنجاه و دوم :

گلی تکه‌ای سیب را با چنگال مقابل نینای گرفت و لب زد:
- بفرما خانوم‌جان.
نینای به فکر فرو رفته و سیب را پس زد. 
- نمی‌خوام گلی. میل ندارم.
- از حال می‌ری به خدا. رنگ به رو نداری جان دلم.
دل‌نگران، دست‌های گلی را گرفت و لب به التماس باز کرد:
- من باید ببینمشون گلی. باید رایمون رو ببینم. یه کاری کن از اتاق بیرون بیام.
گلی با درماندگی گفت:
- به خدا من کاره‌ای نیستم. امیدخا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    2

    عااااااالیه حتما توصیه میکنم بخونید😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • M

    1

    حالا چه نقشه ایی دارن!!!! هم میخوان نینای رو نجات بدن هم میخوان خودشون فرار کنن!

    ۵ سال پیش
  • S...

    1

    😑به رایمون میگه چرا اومدی! خو دختر تو احمق بازی درآوردی😶😂

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️