پارت پنجاه و دوم :
گلی تکهای سیب را با چنگال مقابل نینای گرفت و لب زد:
- بفرما خانومجان.
نینای به فکر فرو رفته و سیب را پس زد.
- نمیخوام گلی. میل ندارم.
- از حال میری به خدا. رنگ به رو نداری جان دلم.
دلنگران، دستهای گلی را گرفت و لب به التماس باز کرد:
- من باید ببینمشون گلی. باید رایمون رو ببینم. یه کاری کن از اتاق بیرون بیام.
گلی با درماندگی گفت:
- به خدا من کارهای نیستم. امیدخا
لطفا صبر کنید...

هدی
2عااااااالیه حتما توصیه میکنم بخونید😍😍😍