پارت چهل و هشتم :

 خبر ندادم چون امید داشتم پیداش کنیم، ولی انگار آب شده رفته توی زمین! نمی‌دونم به خدا چی...
کمیل دیگر حرف‌های رایمون را نمی‌شنید و دلش غوغایی به پا بود؛ کلافه پنجه میان موهایش کشید و پلک روی هم فشرد. زیر لب آهسته گفت:
- من فردا تهرانم... 
نفسش را سنگین بیرون داد و با آشفتگی تماس را قطع کرد. نادر مقابلش ایستاده و نگاهش آتشین بود.
- پس تو خبر داشتی این مدت نینای کجاست، آره؟
کمیÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    خدا ازت نگذره نادر به دردنخور😪

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    خدا ازت نگذره نادر به دردنخور😪

    ۱ سال پیش
  • M

    0

    یا غیاث المستغثین😱 نکنه قبل از اینکه رایمون و کمیل دست بجنبونن نادر نینای رو تحویل امید بده😨

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️