پارت چهل و هشتم :
خبر ندادم چون امید داشتم پیداش کنیم، ولی انگار آب شده رفته توی زمین! نمیدونم به خدا چی...
کمیل دیگر حرفهای رایمون را نمیشنید و دلش غوغایی به پا بود؛ کلافه پنجه میان موهایش کشید و پلک روی هم فشرد. زیر لب آهسته گفت:
- من فردا تهرانم...
نفسش را سنگین بیرون داد و با آشفتگی تماس را قطع کرد. نادر مقابلش ایستاده و نگاهش آتشین بود.
- پس تو خبر داشتی این مدت نینای کجاست، آره؟
کمیÙ
لطفا صبر کنید...

هدی
0خدا ازت نگذره نادر به دردنخور😪