پارت پنجاه و پنجم :

ساعتی گذشت و هر چه جلوتر می‌رفتند، قدم‌های رایمون کندتر می‌شد. نینای بی‌حال و بی‌رمق لب به گلایه باز کرد:
- جون هر کی دوست داری بیا سوار شو و تندتر بریم. اصلا نمیگی بگردن و پیدامون کنن؟! من گشنمه، تشنمه، تنم درد می‌کنه. 
رایمون نگاه ناچار و درمانده‌اش را به نینای دوخت و نفسش را بیرون داد. خودش هم دیگر توانی برای راه رفتن نداشت. افسار اسب را رها کرد و سمت درختی رفت. پای درخت تنومندØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • M

    1

    بلاخره بعد از اینه جریان و اتفاقات بد بله گفتن نینای به رایمون حس خوبی داشت😂😊

    ۵ سال پیش
  • Mari

    1

    رایمونم بله رو گرفت و خیالش راحت شد😂😂

    ۵ سال پیش
  • S...

    1

    خدا کنه زنده از این بدبختی بیرون بیان یه عروسی بیوفتیم🤭😂

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️