پارت پنجاه و پنجم :
ساعتی گذشت و هر چه جلوتر میرفتند، قدمهای رایمون کندتر میشد. نینای بیحال و بیرمق لب به گلایه باز کرد:
- جون هر کی دوست داری بیا سوار شو و تندتر بریم. اصلا نمیگی بگردن و پیدامون کنن؟! من گشنمه، تشنمه، تنم درد میکنه.
رایمون نگاه ناچار و درماندهاش را به نینای دوخت و نفسش را بیرون داد. خودش هم دیگر توانی برای راه رفتن نداشت. افسار اسب را رها کرد و سمت درختی رفت. پای درخت تنومندØ
لطفا صبر کنید...

M
1بلاخره بعد از اینه جریان و اتفاقات بد بله گفتن نینای به رایمون حس خوبی داشت😂😊