اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت نود و دوم :
الیاس که کمی بی قراری می کند سرش را روی شانه اش می گذارد و آرام به پشتش ضربه می زند و بعد سرش را میان گردن الیاس می گذارد و مدام بوی تن الیاس را نفس می کشد.
نیم ساعتی همان طور الیاس در آغوش سعید است که بالاخره پدر از جایش بلند می شود و بالای سر سعید می ایستد.
ـ الیاس و بده من.
ـ فعلا که بغلم آرومه.
ـ می دونم، گفتم بدش به من.
سعید بالاجبار از الیاس دل می کند.
ـ حالا تشریف بب
لطفا صبر کنید...

آمنه
1از رفتار پدر صحرا خیلی خوشم اومد حالا سعید بیشتر درد یک پدر رو احساس میکنه چون زمانی که صحرا باردار بود احساس پدرانه نداشت و وقتی به دنیا اومد هم به چشم بد دید و وقتی فهمید پدر هست بچه رو حتی بغل نکرد چون صحرا اونجا نبود به خاطره همین احساس پدرانه نداشت