پارت نود و چهارم :

ـ فکر کن چقدر حالم بد بود و از دست بابات عاصی که سه تا جگر گوشه امو ول کردم و رفتم. اگه می موندم، دیوونه می شدم یا خودمو می کشتم. رفتم تا تصویر بدتری از من تو ذهن تو و برادرات نمونه.
حرف هایی در ذهنم چرخ می خورند اما از گفتنشان امتناع می کنم، حال و روز مادر نشان از روز های سختی که سپری کرده، می دهد و من دلم نمی خواهد در همین دیدار اول، باعث رنجشش شوم.
مادر دستم را می گیرد و آرام روی دستÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    ممنون بانو پارت عالی

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    نکن می خواست الیاس بدزده بازواقعاچشم بازارکورکردن🙏

    ۱ سال پیش
  • zara

    2

    عشق کردم بابای صحرا اونجوری پشتش درومد 🤌🏻

    ۲ سال پیش
  • ماهرخ

    4

    خیلی عالیه . سعید بلاخره داره آدم میشه خدا هیچ کسو بی پشت نکنه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️