اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت نود و پنجم :
ـ دیدی نگرانم شدی صحرا.
از اینکه واقعیت را از دهانش می شنیدم، حرص می خورم، پس با بدترین حرف ممکن خواستم بر روی واقعیت سرپوش بگذارم.
ـ ترسیدم دوباره بری تو کما این بار که بهوش اومدی، گیر بدی با یکی دیگه.........
سعید چند قدم فاصله ی بینمان را در کسری از ثانیه پر می کند و دست روی دهانم می گذارد تا ادامه ی حرفم را نزنم و با چشم هایی که حسابی از دستم شاکی اند نگاهم می کند.
ـ صحرا نکن،
لطفا صبر کنید...

اسرا
0خوب امیدوارم مادرنیش نزنه🙏🤔