پارت نود و پنجم :

ـ دیدی نگرانم شدی صحرا.
از اینکه واقعیت را از دهانش می شنیدم، حرص می خورم، پس با بدترین حرف ممکن خواستم بر روی واقعیت سرپوش بگذارم.
ـ ترسیدم دوباره بری تو کما این بار که بهوش اومدی، گیر بدی با یکی دیگه.........
سعید چند قدم فاصله ی بینمان را در کسری از ثانیه پر می کند و دست روی دهانم می گذارد تا ادامه ی حرفم را نزنم و با چشم هایی که حسابی از دستم شاکی اند نگاهم می کند.
ـ صحرا نکن،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    خوب امیدوارم مادرنیش نزنه🙏🤔

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️