پارت نود و سوم :

ـ بابا سرطان داره، زمین تا آسمون فرق کرده زمان زیادی براش نمونده، می خواد جبران ککنه.
ـ احمد...... احمد سرطان داره؟
ـ آره احتمال بهبودشم فقط سی درصده واسه همین می خواست من باهات ارتباط پیدا کنم.
ـ اگه تو این قدر مطمئنی باشه.
ـ فردا بیا خونه مامان، بابا واسه شیمی درمانی میره بیمارستان، بیا منو داداش هامو ببین.
ـ باشه، باشه حتام میام. فقط صحرا.
ـ بله مامان.
ـ داداشات Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    سعیده بانو ما رو چه به چالش هایی می برید خانواده ها در رمانهاتون باعث متوجه شدن والبته درست کردن اخلاقشان هستند عالی بود

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    چقدر دلم برای صحرا میسوزه خداکنه سرنوشتش مثل مادرش نشه

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    پس برادرهاش کجا🙏🤔

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️