پارت هشتاد و یک :

پدر با صدایی خش دار می گوید:
ـ اون لحظه کامل داغون شدم ولی دیگه ته خط بود و باید قبول می کردم که مشکل نه از زنم بود، نه از دخترم، نه از پسرهام، مشکل از خودمه، از خودم، حاج صفائی بزرگ.
پدر که سکوت من را می بیند، ماشین را گوشه ای نگه می دارد و برمی گردد و با چشمانی غمگین نگاهم می کند.
ـ می دونم باورت نمیشه فقط واسه این موضوع تغییر کرده باشم، حقم داری چون فقط این موضوع نیست.
مشکوک Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    زیبا وعالی بود انشالله پرش خوب بشه

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    عالی بود بانو

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    2

    خوبه پدرصحرامتحول شدبابیماریش بعضی هستن حتی موقع مرگ پرتوقع هستن🙏

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    2

    ذات بشر اینطور هست که وقتی می داند قرار است بمیرد تمام کم کاری های خودش رو به یادمیاره ومیخواهد آنها را جبران کنند حتی اونهایی که در *** وروزه هستند با وجود اینکه خدا نوشته نزدیکتر از رگ گردن هستم واگه خدا بخواهد در تمام سلامتی باشیم هم مرگ را برای ما رقم می زند همیشه آماده امر خدا باشیم پارت عالی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️