دوست داشتی؟
رمان جنایی جمجمه شیطان اثر معصومه علیایی

رمان جمجمه ی شیطان

  • زبان فارسی
  • 138.5K 👁
  • 664 ❤️
  • 4.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

پس از هجده سال دوری، میثاق صدیق، مردی که زمان نتوانست زخم‌هایش را التیام بخشد، برگشته است تا انتقام گذشته را بگیرد. انتقام از پاشا بهاور، مردی که سال‌ها پیش، زندگی‌اش را به ویرانی کشاند. اما میثاق مستقیماً سراغ دشمن نمی‌رود. او نقطه‌ضعف پاشا را یافته است، دختر او همان کلید انتقامی که سال‌ها در سکوت برایش نقشه کشیده است.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل اول:تقاص
با دستِ مرتعش و خیس شده از عرقش، چنگی به پایینِ پیراهنِ سفید رنگ و ساده‌اش که یک طرفش نامرتب از شلوار بیرون مانده بود و طرف دیگرش، مچاله شده زیر شلوار قرار داشت انداخت و انگشتان کشیده و مردانه‌اش را جمع کرد تا ردی از عرق به تنِ پیراهن به جا بماند. تمام تنش می‌لرزید، برخلاف هوای تازه گرمِ شده‌یِ آن ماه از سال ولی خیسیِ تنش از بابتِ تبی سوزان، درست هم پایِ گرمایی بود که خورشیدِ نشسته وسطِ آسمانِ اوایلِ اردیبهشت ماه، باعثش بود. سانت به سانت وجودش، بی آنکه حتی نقطه‌ای جا افتاده باشد، از آتشی که منبعش گرمای هوا نبود می‌سوخت، گویی آتش جایی درون خودش شعله افکنده بود که حتی نقطه‌ای از وجودش از آن هُرم بی نصیب نمانده بود.
قطرات عرقِ بی آنکه نوبت را رعایت کنند، به سرعت و پشت سر یکدیگر، از تیغه‌ی کمرش گذر می‌کردند تا آن سُر خوردن باعثِ پیچیدنِ حسی ناخوشایند درون تنش شوند. شقیقه‌های نبض دارش، از آن قطرات بی نصیب نبودند و به ازای چند قطره‌یِ سُر خورده از کمرش، قطره‌ای هم، از شقیقه‌اش عبور می‌کرد و تا نزدیکی گردنش کشیده می‌شد.
رگ گردنش متورم شده بود و نبض دار، چون رگ‌های پیشانیش، صورتش از گرمای بی حد و اندازه‌ی تنش قدری به سرخی میزد و لب‌های باریک و کشیده‌اش، از بس که داخل دهانش کشیده شده و با دندان‌هایش گزیده، زخم شده و ردی از خون به خود داشتند.
چشمانِ میشی رنگش غرق شده درونِ رگه‌هایی از خون، با سفیدی‌هایی که نمی شبیه به اشک را به نمایش گذاشته بودند و حالتی لرزان و به مانند دودو زدن، اطراف را جست و جو می‌کردند تا به چهره‌ای آشنا برسند. به چهره‌ای که همان دیدنش چون درمان شدنِ حالش بود.
بی تاب و بی قرار، در پیِ یافتنِ ناجی‌اش بود و ناخن‌های کوتاهش، با هر بار نزدیک شدن به دهانش، کوتاه‌تر از قبل می‌شدند. دقایق از بر هم می‌گذشتند ولی گویی ناجی قصد آمدن نداشت، قصد نداشت با رسیدنش قرارِ آن بی قرار شده شود.
نگاهش هنوز هم، با هر بار سُر خوردن کوتاه کف کفش‌هایِ مشکی رنگش روی سنگ فرش‌های خاکی رنگ، دور تا دورِ آن محیطِ نه چندان شلوغ که هرازگاهی فردی از کنارش عبور می‌کرد، به دور و بر بود، بی خبر از اینکه ناجی، چند متر دورتر از او، پشت تنه‌ی درختی تنومند مخفی شده و حرکات او را می‌نگریست. انگشتان کشیده‌اش روی تنه‌ی درخت نشسته بودند و قامتِ نه چندان بلندش، خم شده و به دنبال مخفی شدن بهتر بود. لب پایینی‌اش داخل دهان کشیده شده بود و قهوه‌ای روشن چشمانش، بی آنکه لحظه‌ای از دقت جدا شوند، محتاط و ریز شده، به رو به رو خیره بودند و به دنبال فرصتی مناسب.
او که ثانیه‌ها را به قصد رسیدن زمان مناسب پبش می‌برد، آن طرف‌تر، مرد، کف کفشش را هیستریک وار به زمین زیر پایش می‌کوبید و آن کوبش‌های نه چندان قوی، دردی شدید به مچ پایش انداخته بودند، دردی که برای فردی عادی هیچ شمرده می‌شد و اصلا به چشم نمی‌آمد، ولی برای اویی که محتاج گرمی ماده‌ی سفید رنگ بود، نه.
طاقتش طاق شده بود و گویی ناجی نمی‌خواست بیاید، شاید هم، از دیدن اویی که آنطور دستانش را دور بدنش حلقه کرده و صورتش از دردی طاقت فرسا که چون کشیده شدن چاقویی تیز روی پوست تنش بود در هم شده بود، لذت می‌برد، هر چه که بود، تحمل کردن آن حس شکنجه کننده برایش سخت شد که در نهایت، زانوانش رمق از دست داد و قامتش خم شد و به زانو، روی سنگ فرش‌ها فرود آمد.
کف دست راستش را روی زمین فشرد و سرش را خم کرده به پایین، دست دیگرش را دور کمرش حلقه کرد و چشمانش را بست. چینی به پیشانیش بابت کشیده شدن ابروان پر پشت و مشکی رنگش به سمت یکدیگر افتاد و لب‌هایش را داخل دهانش برد. این حس، این حس مردن و نمردن، این دردی که می‌کشت ولی جانش را نمی‌گرفت، تنها با رسیدن بسته‌ای کوچک از بین می‌رفت. بسته‌ای که معجزه‌ای برایش می‌شد و جانی تازه به کالبد از رمق افتاده و تن زار و لاغرش که لباس‌هایش را گشادتر از هر وقتی نشان می‌دادند می‌بخشید.
تنها خواسته‌اش در آن لحظه، آمدن ناجی‌اش بود، رسیدن او و گرفتن بسته‌ای که برخلاف کوچک بودنش، برای او از هر دارویی، درمان‌تر بود و گویی بخت با او یار بود که همان لحظه، با افتادن بسته درست کنار دستش و شنیدن صدای آن، فاصله‌ای کوتاه به چشمان نم شده‌اش داد. سرش را قدری کج کرد و بی توجه به دردی که گردنش را لمس می‌کرد، نگاه تب دار و تار شده‌اش را به ماده‌ی سفید داد. دست حلقه شده‌اش را باز کرد و آرام و مرتعش، سمت بسته کشاند، ولی پیش از اینکه نوک انگشتانش به بسته رسیده و واقعی بودنش را پیش چشمان اثبات کنند، کفشی سرمه‌ای رنگ، روی بسته نشست و مانعش شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان جمجمه ی شیطان

معصومه علیایی : ۶ ماه پیش

خب این رمانم تموم شد
۷.۸ماهی از پارتگذاری جمجمه ی شیطان میگذره و من تمام این مدت رو با این رمان زندگی کردم و حتی بیشتر چون تایپش از خیلی وقت پیش شروع شده بود
مثل بقیه ی نوشته هام، یه تیکه از قلبمو توی رمان جا گذاشتم
تک تک کاراکترام حتی منفی ترینشون برام عزیزن
من و کاراکترام خیلی ازتون ممنونیم که همراه مون بودین
صحرا خیلی خوشحاله که تونسته با حرفاش باعث خنده تون بشه
میثاق شرمنده ست که همیشه تو یه گوشه از قلبتون براش ناراحت بودین
راستینم همین طور
شادی هم معذرت می خواد که حرصتون داد🙄البته خب حرص دادن نباشه که رمان مزه نمیده، مگه نه؟😁
نمیدونم چی بگم فقط میگم دلم خیلی برای جمجمه ی شیطان تنگ میشه، دل شما چی؟ شمام دلتون براش تنگ میشه؟
تا ابد یه گوشه از قلبم نگهت میدارم جمجمه ی شیطان عزیزم
راستی بچه ها، رمان جدیدم به اسم "نهان" در حال پارتگذاریه، دوست داشتید خیلی خوشحال میشم اونجا هم همراهم باشید، ژانرش عاشقانه ست، میدونم عاشقانه طرفدار زیاد داره، اینم بگم، قراره بعد از نهان یا شاید هم حین تایپش یه رمان عاشقانه ی دیگه هم شروع کنم، طرفدارای ژانر عاشقانه و کلاسیک کجان؟ میخوام ببرمتون به دل تاریخ😌
عمری باشه بتونم شروعش کنم و شما هم همراهم باشید
ازتون ممنونم، خیلی خیلی ممنونم که پارت به پارت همراهم بودین، اسم کسایی که همیشه با نظرات شون باعث ذوقم میشدن تا همیشه یادم میمونه،مثل همیشه میگم، بودنتون رو شکر عزیزای من

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 664 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان جمجمه ی شیطان

  • سارا

    در پارت 100

    صحرا رو هم تو نقشش دخالت میده ؟

    ۶ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    جلوتر متوجه میشی

    ۶ روز پیش
  • سارا

    در پارت 110

    پلیس شده میثاق گور به گوری؟💚

    ۶ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم😂

    ۶ روز پیش
  • سارا

    در پارت 130

    خسته نباشی 💚

    ۶ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت مرسی عزیزم

    ۶ روز پیش
  • سارا

    در پارت 60

    شیر دختر بودنش ثابت شد 👍🏻👻💚

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حالا بیشترم با دخترم آشنا میشی😁

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 70

    اگه میثاق با نقشه پیش شادی که حرفی نیس ولی اگه واقعی خمپاره بارش میکنم 😬💚

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نقشه‌ست

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 80

    جورش کنم با صحرا ،😂💚

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کی رو؟

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 90

    راستین صحرا راستین صحرا 💚

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    داری با هم شیپ‌شون میکنی؟😂

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 30

    از الان تلافی ؟،💚

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🤔🤔

    ۱ هفته پیش
  • "🦕"

    در پارت 20

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره، نه هدف میثاق صحرا نیست

    ۴ هفته پیش
  • "🦕"

    در پارت 40

    من اولش فکر می کردم. اون مرده ی خمار از سرما اینطوری شده و شیر سفارش داده که گرم کنه بخوره (همون جایی که از ماده سفید گفته شده بود )اما چون دیر فرستادن حالش وخیم شده 😂😭

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    زیادی مثبت فکر کردی😂

    ۴ هفته پیش
  • "🦕"

    در پارت 50

    از رابطه ی شادی با مادرش فهمیدم از این دختراییه که همه چیز براشون فراهمه و دو قورت و نیمه شون هم باقیه !حالا تنها تفاوت میثاق و هاتف توی اینه که اون برای انتخاب دختریه لوس ننر و داره گول میزنه و هاتف برای پول یه دختر قوی رو ولی میثاق بیشتر شبیهه اذره🫠🎀

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مامان بزرگشه،با شادی بیشتر آشنا میشی بعدا ولی آره تو ناز و نعمت بزرگ شده کلا،میثاق خیلی با هاتف فرق داره، میثاق یه زخم بزرگ باهاشه که دلیلشو بعدا میفهمی

    ۴ هفته پیش
  • آتاناز دلارام

    در پارت 500

    وای حیف اسم پدر که روی همچین حیونایی بذارن بابا یه ذره غیرت نداری تو عوضی رسماً به سیب زمینی گفته زکی برو من جات هستم صد رحمت به سیب زمینی

    ۱ ماه پیش
  • آتاناز دلارام

    در پارت 490

    عجب مهمونی کاش ماهم دعوت بودیم تا یکمم من این جمال وادب میکردم دلم خنک میشد

    ۱ ماه پیش
  • آتاناز دلارام

    در پارت 480

    یعنی اگه صحرا بفهمه میثاق با راستین وشادی چیکار کرده بازم قبولش می کنه حالا درسته که گذشته سختی داشته ورنج کشیده ولی آدمای بی گناهی مثل شادی وراستین چیکارش کردن که اونارو قربانی می کنه فکر نکنم صحرا به این راحتی ببخشدش

    ۱ ماه پیش
  • آتاناز دلارام

    در پارت 470

    وای نه راستین قبول نکن وای راستین قراره از چاله در بیاد بیفته تو چاه 😭😭

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️