دوست داشتی؟
رمان جنایی جمجمه شیطان اثر معصومه علیایی

رمان جمجمه ی شیطان

  • زبان فارسی
  • 134.1K 👁
  • 639 ❤️
  • 4.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان جنایی جمجمه ی شیطان

پس از هجده سال دوری، میثاق صدیق، مردی که زمان نتوانست زخم‌هایش را التیام بخشد، برگشته است تا انتقام گذشته را بگیرد. انتقام از پاشا بهاور، مردی که سال‌ها پیش، زندگی‌اش را به ویرانی کشاند. اما میثاق مستقیماً سراغ دشمن نمی‌رود. او نقطه‌ضعف پاشا را یافته است، دختر او همان کلید انتقامی که سال‌ها در سکوت برایش نقشه کشیده است.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل اول:تقاص
با دستِ مرتعش و خیس شده از عرقش، چنگی به پایینِ پیراهنِ سفید رنگ و ساده‌اش که یک طرفش نامرتب از شلوار بیرون مانده بود و طرف دیگرش، مچاله شده زیر شلوار قرار داشت انداخت و انگشتان کشیده و مردانه‌اش را جمع کرد تا ردی از عرق به تنِ پیراهن به جا بماند. تمام تنش می‌لرزید، برخلاف هوای تازه گرمِ شده‌یِ آن ماه از سال ولی خیسیِ تنش از بابتِ تبی سوزان، درست هم پایِ گرمایی بود که خورشیدِ نشسته وسطِ آسمانِ اوایلِ اردیبهشت ماه، باعثش بود. سانت به سانت وجودش، بی آنکه حتی نقطه‌ای جا افتاده باشد، از آتشی که منبعش گرمای هوا نبود می‌سوخت، گویی آتش جایی درون خودش شعله افکنده بود که حتی نقطه‌ای از وجودش از آن هُرم بی نصیب نمانده بود.
قطرات عرقِ بی آنکه نوبت را رعایت کنند، به سرعت و پشت سر یکدیگر، از تیغه‌ی کمرش گذر می‌کردند تا آن سُر خوردن باعثِ پیچیدنِ حسی ناخوشایند درون تنش شوند. شقیقه‌های نبض دارش، از آن قطرات بی نصیب نبودند و به ازای چند قطره‌یِ سُر خورده از کمرش، قطره‌ای هم، از شقیقه‌اش عبور می‌کرد و تا نزدیکی گردنش کشیده می‌شد.
رگ گردنش متورم شده بود و نبض دار، چون رگ‌های پیشانیش، صورتش از گرمای بی حد و اندازه‌ی تنش قدری به سرخی میزد و لب‌های باریک و کشیده‌اش، از بس که داخل دهانش کشیده شده و با دندان‌هایش گزیده، زخم شده و ردی از خون به خود داشتند.
چشمانِ میشی رنگش غرق شده درونِ رگه‌هایی از خون، با سفیدی‌هایی که نمی شبیه به اشک را به نمایش گذاشته بودند و حالتی لرزان و به مانند دودو زدن، اطراف را جست و جو می‌کردند تا به چهره‌ای آشنا برسند. به چهره‌ای که همان دیدنش چون درمان شدنِ حالش بود.
بی تاب و بی قرار، در پیِ یافتنِ ناجی‌اش بود و ناخن‌های کوتاهش، با هر بار نزدیک شدن به دهانش، کوتاه‌تر از قبل می‌شدند. دقایق از بر هم می‌گذشتند ولی گویی ناجی قصد آمدن نداشت، قصد نداشت با رسیدنش قرارِ آن بی قرار شده شود.
نگاهش هنوز هم، با هر بار سُر خوردن کوتاه کف کفش‌هایِ مشکی رنگش روی سنگ فرش‌های خاکی رنگ، دور تا دورِ آن محیطِ نه چندان شلوغ که هرازگاهی فردی از کنارش عبور می‌کرد، به دور و بر بود، بی خبر از اینکه ناجی، چند متر دورتر از او، پشت تنه‌ی درختی تنومند مخفی شده و حرکات او را می‌نگریست. انگشتان کشیده‌اش روی تنه‌ی درخت نشسته بودند و قامتِ نه چندان بلندش، خم شده و به دنبال مخفی شدن بهتر بود. لب پایینی‌اش داخل دهان کشیده شده بود و قهوه‌ای روشن چشمانش، بی آنکه لحظه‌ای از دقت جدا شوند، محتاط و ریز شده، به رو به رو خیره بودند و به دنبال فرصتی مناسب.
او که ثانیه‌ها را به قصد رسیدن زمان مناسب پبش می‌برد، آن طرف‌تر، مرد، کف کفشش را هیستریک وار به زمین زیر پایش می‌کوبید و آن کوبش‌های نه چندان قوی، دردی شدید به مچ پایش انداخته بودند، دردی که برای فردی عادی هیچ شمرده می‌شد و اصلا به چشم نمی‌آمد، ولی برای اویی که محتاج گرمی ماده‌ی سفید رنگ بود، نه.
طاقتش طاق شده بود و گویی ناجی نمی‌خواست بیاید، شاید هم، از دیدن اویی که آنطور دستانش را دور بدنش حلقه کرده و صورتش از دردی طاقت فرسا که چون کشیده شدن چاقویی تیز روی پوست تنش بود در هم شده بود، لذت می‌برد، هر چه که بود، تحمل کردن آن حس شکنجه کننده برایش سخت شد که در نهایت، زانوانش رمق از دست داد و قامتش خم شد و به زانو، روی سنگ فرش‌ها فرود آمد.
کف دست راستش را روی زمین فشرد و سرش را خم کرده به پایین، دست دیگرش را دور کمرش حلقه کرد و چشمانش را بست. چینی به پیشانیش بابت کشیده شدن ابروان پر پشت و مشکی رنگش به سمت یکدیگر افتاد و لب‌هایش را داخل دهانش برد. این حس، این حس مردن و نمردن، این دردی که می‌کشت ولی جانش را نمی‌گرفت، تنها با رسیدن بسته‌ای کوچک از بین می‌رفت. بسته‌ای که معجزه‌ای برایش می‌شد و جانی تازه به کالبد از رمق افتاده و تن زار و لاغرش که لباس‌هایش را گشادتر از هر وقتی نشان می‌دادند می‌بخشید.
تنها خواسته‌اش در آن لحظه، آمدن ناجی‌اش بود، رسیدن او و گرفتن بسته‌ای که برخلاف کوچک بودنش، برای او از هر دارویی، درمان‌تر بود و گویی بخت با او یار بود که همان لحظه، با افتادن بسته درست کنار دستش و شنیدن صدای آن، فاصله‌ای کوتاه به چشمان نم شده‌اش داد. سرش را قدری کج کرد و بی توجه به دردی که گردنش را لمس می‌کرد، نگاه تب دار و تار شده‌اش را به ماده‌ی سفید داد. دست حلقه شده‌اش را باز کرد و آرام و مرتعش، سمت بسته کشاند، ولی پیش از اینکه نوک انگشتانش به بسته رسیده و واقعی بودنش را پیش چشمان اثبات کنند، کفشی سرمه‌ای رنگ، روی بسته نشست و مانعش شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان جمجمه ی شیطان

معصومه علیایی : ۳ ماه پیش

خب این رمانم تموم شد
۷.۸ماهی از پارتگذاری جمجمه ی شیطان میگذره و من تمام این مدت رو با این رمان زندگی کردم و حتی بیشتر چون تایپش از خیلی وقت پیش شروع شده بود
مثل بقیه ی نوشته هام، یه تیکه از قلبمو توی رمان جا گذاشتم
تک تک کاراکترام حتی منفی ترینشون برام عزیزن
من و کاراکترام خیلی ازتون ممنونیم که همراه مون بودین
صحرا خیلی خوشحاله که تونسته با حرفاش باعث خنده تون بشه
میثاق شرمنده ست که همیشه تو یه گوشه از قلبتون براش ناراحت بودین
راستینم همین طور
شادی هم معذرت می خواد که حرصتون داد🙄البته خب حرص دادن نباشه که رمان مزه نمیده، مگه نه؟😁
نمیدونم چی بگم فقط میگم دلم خیلی برای جمجمه ی شیطان تنگ میشه، دل شما چی؟ شمام دلتون براش تنگ میشه؟
تا ابد یه گوشه از قلبم نگهت میدارم جمجمه ی شیطان عزیزم
راستی بچه ها، رمان جدیدم به اسم "نهان" در حال پارتگذاریه، دوست داشتید خیلی خوشحال میشم اونجا هم همراهم باشید، ژانرش عاشقانه ست، میدونم عاشقانه طرفدار زیاد داره، اینم بگم، قراره بعد از نهان یا شاید هم حین تایپش یه رمان عاشقانه ی دیگه هم شروع کنم، طرفدارای ژانر عاشقانه و کلاسیک کجان؟ میخوام ببرمتون به دل تاریخ😌
عمری باشه بتونم شروعش کنم و شما هم همراهم باشید
ازتون ممنونم، خیلی خیلی ممنونم که پارت به پارت همراهم بودین، اسم کسایی که همیشه با نظرات شون باعث ذوقم میشدن تا همیشه یادم میمونه،مثل همیشه میگم، بودنتون رو شکر عزیزای من

نظرات رمان جمجمه ی شیطان
  • نسیم

    در پارت 270

    😂😂 نگا نگا داره جلو صحرا اِفه میاد که دردش نمیگیره میثی برو دختر بهت نمیدیم🤣🤣

    ۵ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بلاخره خودشو باید قوی نشون بده دیگه😂

    ۵ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 270

    😐😂🤣 ای پدر عاشقی بسوزه😏😏

    ۵ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۵ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 280

    اوخی میثی جونم چرا کابوس میبینه؟ کابوسش درباره خودشه یا نه کابوس کلیه؟؛ پاشا خان از تو انتظار نداشتم این کارت ته نامردیه ها😐😐😑😑

    ۵ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خاطر گذشته‌ست، حالا جلوتر متوجه همه چی میشی دقیق

    ۵ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 280

    اوکی اگه وقت کنم که تند تند میخونم میرم جلو ولی نتاسفانه وقت نمیشه😅😂🤣

    ۵ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عجله نکن عزیزم کم‌کم میخونی

    ۵ روز پیش
  • نسیم

    0

    واای سلام من دوباره برگشتم واقعا دلم تنگ شده بود برا رمان خوندن ایشالله بتونم ادامشو به زودی زود تموم کنم؛ فقط یه مسئله ای من نمیدونم اخرین پارتم کدوم بود😅😅

    ۵ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خیلی خوش برگشتی🥺آخرین پارتی که کامنت گذاشتی پارت ۲۲ بود

    ۵ روز پیش
  • سپید۰۰۶۶۰۰

    در پارت 1120

    من فقط ۷ قسمت رو خوندم ،زیادی ب حاشیه و جزئیات میپردازین ،همین آدم رو خسته میکنه، تو ۷ قسمت هنوز هیچ اتفاقی هیچ حرفی زده نشد تا لاقل ی چیزی دستگیرم بشه یا کنجکاوم کنه و جذب بشم تا آخر بخونم

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شما تو ۷ پارت انتظار دارین کل داستان رو متوجه بشین واقعا؟اطلاعاتی که باید تو همون ۷ پارت گفته شده و رفته رفته هم ماجرا کامل باز میشه، توصیفاتم لازمه‌ی رمانه اگه حوصلتون نمیکشه رمانی رو بخونید که باب میلتونه

    ۳ هفته پیش
  • فن همه

    در پارت 510

    اَه اَه اَه،چقدر این تفلون لوسه🤮🤮🤮🤮😮 💨😮 💨😮 💨

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دختره و بابایی، واسه باباش خودشو لوس نکنه واسه کی لوس کنه

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 510

    یعنی فقط منم که از صحرا خوشم نمیاد و عاشق شادیم😁

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فک کنم اولین کسی هستی که از صحرا خوشش نیومده😂😁شادی دختر قشنگمه🥺

    ۱ ماه پیش
  • نشمین

    در پارت 1120

    مرسی قلمت عالیه خسته نباشی

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰

    ۱ ماه پیش
  • راز

    در پارت 1120

    عالی بود ممنونم بانوی خوش قلم

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • رُمان‌باز

    در پارت 1120

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم🥲ممنون رمانو خوندی

    ۱ ماه پیش
  • Mehrsa

    0

    پایان رمان تلخه؟اگه اینجوریه لطفا بگید نخونم

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم نمیتونم پایان رو بگم چون برا بقیه اسپویل میشه ولی اگه میخوای بدونی میتونی کامنتای پارت آخر رو بخونی

    ۱ ماه پیش
  • ستایش

    در پارت 1071

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره بچم خیلی مظلوم بود🥲

    ۱ ماه پیش
  • Farzane

    در پارت 1120

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم🥲شرمنده اگه ناراحت شدی، خیلی ازت ممنونم که کلمه به کلمه‌ی رمان رو خوندی و همراهم بودی

    ۲ ماه پیش
  • Farzane

    در پارت 980

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم😂

    ۲ ماه پیش
  • Farzane

    در پارت 490

    بر خلاف خیلیا، من از میثاق خوشم میاد کرکتر مورد علاقمه!!

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شخصیتش خاکستریه، طوری که هم دلت براش میسوزه هم از دست کاری که با شادی میکنه عصبی میشی

    ۲ ماه پیش
  • Farzsne

    در پارت 370

    نکنه شادی خاهر میثاقه😐؟

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه نیست، هیچ نسبتی با هم ندارن

    ۲ ماه پیش
  • F.y

    در پارت 280

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره خودشه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟