اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و شصت و سوم :
ـ و با اجازه ی برادر هام کاوه و کیوان و وحید.......
همه را می گفتم و حمیدی که جانش را کف دستش گذاشت برای نجات من آمده را نمی گفتم!!!!!!
ـ و برادرم حمید.......... بله.
چشمان حمید در کسری از ثانیه پر می شود و سریع نگاه از من می گیرد و من هم بغض می کنم اما با حرف عاقد همه ی جمع می خندند و این حال حمید خیلی زود فراموش می شود.
ـ این طولانی ترین کسب اجازه ی عقدم بود!!!!
به تالار می رویم و سعید ی
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0پس بالاخره بازم رسیدن بهمدیگه مبارکه💜💜💜💜