پارت صد و شصت و سوم :

ـ و با اجازه ی برادر هام کاوه و کیوان و وحید.......
همه را می گفتم و حمیدی که جانش را کف دستش گذاشت برای نجات من آمده را نمی گفتم!!!!!!
ـ و برادرم حمید.......... بله.
چشمان حمید در کسری از ثانیه پر می شود و سریع نگاه از من می گیرد و من هم بغض می کنم اما با حرف عاقد همه ی جمع می خندند و این حال حمید خیلی زود فراموش می شود.
ـ این طولانی ترین کسب اجازه ی عقدم بود!!!!
به تالار می رویم و سعید ی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    پس بالاخره بازم رسیدن بهمدیگه مبارکه💜💜💜💜

    ۲ ماه پیش
کپی شد!