پارت صد و شصت و دوم :

لباس که از روی سرشانه هایم پایین می افتد، می فهمم دیگر مقاومت کردن فایده ای ندارد، سعید من را همراه خودش به روی تخت می برد و با آن چشم های خمار و نگاه تشنه تمام وجودم را برانداز می کند.
ـ تنها عشق زندگی من، صحرای وفادارم، مادر بچه هام......
از هر تعریفی که می کند ذوق می کنم و بیشتر در آغوشش حل می شوم، وقتی کنار گوشم پچ می زند.
ـ چطور نزدیک دوساله باهمیم اما من اینقدر کم داشتمت؟
ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!