اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و شصت و دوم :
لباس که از روی سرشانه هایم پایین می افتد، می فهمم دیگر مقاومت کردن فایده ای ندارد، سعید من را همراه خودش به روی تخت می برد و با آن چشم های خمار و نگاه تشنه تمام وجودم را برانداز می کند.
ـ تنها عشق زندگی من، صحرای وفادارم، مادر بچه هام......
از هر تعریفی که می کند ذوق می کنم و بیشتر در آغوشش حل می شوم، وقتی کنار گوشم پچ می زند.
ـ چطور نزدیک دوساله باهمیم اما من اینقدر کم داشتمت؟
ش
لطفا صبر کنید...
