دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی گلاره اثر نرگس شریف

رمان گلاره

  • زبان فارسی
  • 44.6K 👁
  • 202 ❤️
  • 1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان گلاره

گلاره که یک نقاش ماهر ولی ناشناخته است، روزی وصیت نامه‌ای از نقاش مشهوری که الگویش است دریافت می‌کند. در وصیت‌نامه، از او درخواست می‌شود که برای کشیدن تابلویی به عمارت کاویانی برود؛ و با انجام این کار و تمام کردن تابلو، بیست درصد از اموال کاویانی را دریافت می‌کند. گلاره ابتدا قصد داشت آن را رد کند، ولی به دلایلی مثلاً مجبور به پذیرش این درخواست می‌شود. او پس از وارد شدن به آنجا، به مرور متوجه رفتار عجیب و غیرطبیعی اهل عمارت می‌شود. گذشته‌ای دفن شده ناگهان سر باز می‌کند و گلاره متوجه می‌شود دلیل اصلی فراخواندنش به آنجا، درواقع کشیدن تابلو نبوده، آن‌ها درواقع درحال کشیدن نقشه‌ای بودند، که دامان نقاش‌هایی که قبل از گلاره پا به آنجا گذاشته بودند را نیز به آتش کشیده بود...

پارت اول

«فصل اول: وصیت‌نامه؛ نهایتِ آغاز»
برفی که بی‌امان می‌بارید، اجازه نمی‌داد جلویش را درست ببیند؛ البته شاید چشمانی که از اشک پر و خالی می‌شدند هم نمی‌خواستند او چیزی ببیند.
چراغ‌های باغ درندشت دانه‌به‌دانه درحال خاموش شدن بودند. انگشتانش درست مانند عنبیه‌هایش می‌لرزیدند. نفسش تکه‌تکه خارج می‌شد و انگار سرما قصد داشت منجمدش کند.
بدنش برای هر قدمی که بر می‌داشت به تکاپو می‌افتاد، انگار زانوانش نمی‌توانستند وزنش را تحمل کنند.
لباس‌هایش برای این آب و هوا زیادی نازک بودند. صدایی در سرش فریاد می‌کشید: «فقط چند قدم دیگه! فقط یکم دیگه!»
مدام به دروازه‌ی نقره‌فام پیش‌رویش نگاه می‌کرد تا به خودش تلقین کند دیگر چیزی نمانده بود! چند قدم دیگه مانده بود تا رهایی را در آغوش بکشد.
-‌ صبر کن!
او صبر نکرد، بجایش سعی کرد پاهای یخ‌زده‌اش را بیش‌تر تکان دهد. لعنت بر آن قرص‌ها، لعنت!
در همان حین که با عزمی راسخ همچنان سمت دروازه حرکت می‌کرد، پنجه‌های لرزانش را از نظر گذراند. این لرزش، فقط به دلیل سرما نبود؛ چیزهایی دیگر هم در این لرزش دخیل بودند! وقتی پنجه‌هایش می‌لرزیدند، یعنی تاریخ انقضایش رسیده بود، یعنی دیگر کارایی نداشت.
نفس مرتعشش را بیرون فرستاد و با چشمانی که کم‌کم کم‌سو می‌شدند، سمت خروجی و دروازه حرکت کرد.
-‌ تو می‌خوای به همه بگی!
باز هم توجه نکرد؛ ولی اگر جانی در تنش بود صدرصد بر سرش فریاد می‌کشید : «توی دیوونه چی داری که برای بقیه مهم باشه، پولت؟!»
حیف، حیف که انرژی نداشت این را بگوید. این‌جا خانه دیوانگان بود؛ یک مشت مریض دور یکدیگر جمع شده و با جدیت مزخرف می‌گفتند، مزخرف خورد این و آن می‌دادند، و مزخرف عمل می‌کردند! اصلاً هرچیزی درباره این مکان و آدم‌هایش مزخرف بود!
باز هم به آن میله‌های نقره‌ای پیش‌رویش چشم دوخت. یعنی میشد به آن‌ها برسد و بیرون بزند؟ میشد عاقبتش به آن گورستان جنگلی منتهی نشود؟ میشد بیرون برود و نگذارد بقیه به دردانه‌اش نحس بگویند؟ کاش میشد!
شانه‌اش به پشت کشیده شد. انقدر بی‌حس و بی‌جان بود که با همان روی زمین پهن شد. دیگر تمام پیکرش می‌لرزید، چیزی تا از حال رفتنش نمانده بود.
وقتی دستانی دور گلویش حلقه و چشمانی جلویش هویدا شدند، دیگر همان ذره امیدش را هم به خاک سپرد. آن چشم‌ها...
حینی که دلش به حال خودش می‌سوخت، حتی برای صاحب آن چشم‌ها هم افسوس خورد.
جنون را میشد در آن گوی‌های اشکی که از حدقه بیرون زده بودند، دید.
جلوی چشمانش سیاهی رفت. قبل از آنکه کامل در ظلمت غرق شود، دستش را بالا برد و روی گونه زن گذاشت. نگاه زن پر از ناباوری و ترس شد. اشکی تا روی گونه‌اش سر خورد و از همان‌جا چکید. اویی که داشت خفه می‌شد، از لای لب‌های خشکیده‌اس گفت:
-‌ شماها واقعاً... اندازه... یه مشت... احمق... بیچاره‌اید!
انگار این جمله ته جان دخترک و بود پس از آن، زیر دستانِ شخصی که همچنان با ناباوری گلوی دخترک را می‌فشرد، هوشیاری‌اش را از دست داد!
***
پارچه نمناک را روی گوشه‌ای از پلاک نام نقاش کشیدم که حس کردم رویش را خاک گرفته بود. درهمان حال جای ایرپادها را روی گوشم محکم‌تر کردم. وسواس گرفته بودم که کارم، در امروز خوب به نظر نرسد.
گالری شلوغ‌تر از هر روز دیگری در این هفته بود؛ این هفتین روزی بود که سه تابلویم را در اینجا به نمایش می‌گذاشتم و تازه امروز، شلوغ شده بود.
یکی از مراقب‌ها سمتم آمد و ضربه نامحصوصی به پهلویم زد. با حرص لب زد.
-‌ انقد ضایع نباش دیگه!
با هیجان از تابلویم فاصله گرفتم و به او نگاه کردم. با این‌که نامش را نمی‌دانستم آنقدر در این هفت روز مانند پروانه دور نقاشی‌هایم چرخیده بودم که نامم از زبان هیچ‌کدام از مراقب‌ها و راهنماهای سالن نمی‌افتاد. نگاه وسواسی دیگری به اثرم، که مورد علاقه‌ام بود انداختم که صدای اعتراضش دوباره به گوش رسید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان گلاره

نرگس شریف : ۳ ماه پیش

خوبید عزیزان؟✨🌺 بالاخره گلاره تموم شد. خیلی خیلی از کسانی که تا اینجا همراهم بودن ممنونم. من همیشه معتقدم که هیچ اثری بدون نقص نیست و این درباره نوشته‌های من زیاد صدق می‌کنه. گلاره اثری بود که بعد از یه قفل قلم خیلی طولانی نوشتم. امیدوارم افرادی که ژانر معمایی رو می‌پسندن رو راضی کرده باشه. به نسبت باقی رمان‌هام از نظر خودم اونقدر معمایی پیچیده‌ای نداشت، ولی تمام تلاشم رو کردم تا قابل قبول به تصویرش بکشم. باز هم ممنونم که تا اینجا همراه گلاره بودید. *** @

نظرات رمان گلاره

  • زری

    در پارت 623

    نه اینا سایکو خوب بودن خوشم اومد

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    سایکو خوب😂😂😭

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 620

    والاا مگه دروغغ میگمم🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • زری

    در پارت 621

    واقعا رمان خیلی خوبی بود نویسنده عزیز منم دیگه برم بکپم کل شبو نخوابیدم

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    مرسی ازت واقعا خوشحال شدم با کامتاتت🌺🌺✨✨

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 620

    قربونت برمم

    ۲ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 620

    ازبچگی چه بکش بکشی راه انداخته بود ولی نمی تونم باور کنم بچه پنج ساله سفید کننده تو نوشابه بریزه خسته نباشی

    ۲ هفته پیش
  • زری

    در پارت 592

    علاوه بر اینکه حرفو تو پارتای قبلی پس میگیرم که به کیارش اعتماد کردم باید بگم گلاره ام تریاک میکشه همگی باهم روانین

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    🤣✨عاشق کامنتات شدمم

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 571

    بلاخره ب کیارش اعتماد کردم یویوو

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    عالییی به بهه

    ۲ ماه پیش
  • کژاله

    در پارت 551

    کاویانی مگر استاد نیست؟ چرا به تابلوهای نقاشان دیگه دست درازی میکرده؟ خب مگه چلاق بوده خودش میکشیده که لازم به قاتل شدن هم نبود.

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    اینطور خودش رو جا زده. همه به اسم استاد کاویانی میشناسنش به لطف تابلوهایی که باقی نقاش‌ها به بهترین نحو براش کشیدن.خودش در اون حد استعداد نداره،فقط کمالگرایی محض داره که بهش اجازه نمیده روی یادگرفتن یه مهارت وقت بذاره و راه سریعِ دستیبابی بهش رو،یعنی اوردن نقاش‌های دیکه به عمارت رو انتخاب میکنه.و رف

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    و رفتار کاویان تا حدودی از روی یه شخصیت واقعی الهام گرفته شده. تا حدودی❗

    ۳ ماه پیش
  • زری

    در پارت 551

    نگو این دیوانگی فقط رمان نیست و واقعیه😐😐

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    رفتار بعضی از شخصیت‌ها تقریبا از روی اشخاص حقیقی گرفته شده. ولی داستان و اینا در حد ذهن نویسنده‌ست

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 521

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    یکی چیزا رو جمع و جور کردهه

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 481

    من حس میکنم کار کیارشه!

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    عجببب😂🌚

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 471

    خب تمه سایکو از اب دراومدن عالی شد

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    عالییی پرتقالیی😂

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 430

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    تا جایی که تونستم سعی کردم همه مارکترای رمان رو خاکستری خلق کنم، پس کلا کاکتر پاک و سفید نذاریم

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 371

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    ارهه باید ببنیم گلاره رو چرا اوردهه

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 321

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • زری

    در پارت 321

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • زری

    در پارت 321

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    دقیقاااا، خیلی خوشحالممم

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    دقیقااا، برای اون چیز ساده نویمده صدرصدد

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    ارهه خودشهه، اصلا برای همنی اون پارت تعلیقی رو گذاشتممم

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 261

    اغا اصن مگه گلاره برا تابلو نقاشی نیومده بود پس چیشد اصن هیچی راجبش نه خودش میگه ن اونا و با این که این همه بی احترامی دید موند و یجاییم سعی داشت رو احساساتش کنترل پیدا کنه میگفت که اره من باید ب هدفم فکر کنم اخه چ هدفی

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    اصلا به هیچکس اعتماد نکن حتی به کاکتر اصلی رمان😂🌚

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 221

    اغاا کیارش قبلا راجب مریم و کیوان هشدار داد بهش ک ادمای حساسین و الانم اسم اون رو اورد ک مریم نمیخواسته یچیزی رو ب بقیه بگه اصن دارک شد

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    ارهه داره بهش اطلاعات میده

    ۲ ماه پیش
  • زری

    در پارت 201

    اصلا از کجا معلوم تث اتاق گلاره دوربین نیست؟ بعد اینا صدرصد کلی تحقیق کردن راجبش که راهش دادن ب خونشون و همشونم دارن بازی میکنن و اصلا خود واقعیشون نیستن و اینکه اصلا از عمد کشوندن گلاره و اینجا و معلوم نیست برای چی

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    دقیقا درباره‌ش تحقیق کردنن

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟