))انگار جویی خیلی سرحال است((سگی را که مشغول بازی بود تماشا میکرد.))توله سگها چطورند؟((
ماری لبخندی محرمانه زد,و شانه های ظریفش را تکان داد.))بسیار ملوسند,آه,صبر کن.....((گیس بافته
شده ی بلندی را که درست کرده بود رها کرد و از میز تحریر چیزی را که تقریبا فراموش کرده بود
آورد.زویا بلافاصله تصور کرد که نامه ای است از یکی از دوستانشان, یا عکس الکسیس یا
خواهرهایش.همیشه ماری هنگام ملاقاتشان چیزی برای نشان دادن داشت,اما این بار شیشه ی کوچکی
بیرون آورد و با افتخار تقدیم دوستش کرد.
))این چیست؟((
))یک چیز عالی.... همه اش هم برای تو!((به آرامی گونه ی زویا را بوسید و زویا سرش را روی شیشه ی
کوچک خم کرد.
))آه,ماشکا!هوم؟....آره!((با بو کشیدن شک خود را بر طرف کرد.عطر))لیلاس(( بود,بهترین عطر مورد
علاقه ی ماری,و ماهها بود زویا به آن چشم داشت))از کجا گرفتی؟((
))لیلی آن را از پاریس برایم آورد.فکر کردم اگه به تو بدهم خوشحال می شوی هنوز به اندازه ی کافی از
شیشه ای که مادرم به من داد دارم.((زویا چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید,شاد و بی گناه بود.لذت
های ساده و بی آلایش....توله سگها,عطر.....و در تابستان ها,پیاده روی های طولانی در مزارع خوش بوی
لیوادیا....ویا بازی های روی عرشه ی کشتی سلطنتی که از خلیج های باریک عبور می کرد.زندگی
سرشاری بود,حتی حقیقت جنگ بر آن اثری نکرده بود,اگر چه گاهی از جنگ صحبت می کردند.همیشه
پس از آنکه ماری یک روز را به درمان مجروحین در کاخ مجاور می گذراند ناراحت می شد,به نظرش
ناعادلانه و وحشیانه بود که انسانها مجروح و مفلوج شوند....و بمیرند....اما وحشیانه تر از بیماری های پیوسته
تهدید کننده ی برادرش نبودند.هموفیلی او اغلب موضوع صحبت های جدی و محرمانه ی آنها بود.تقریبا
هیچ کس جز نزدیکان ماهیت دقیق بیماری او را نمی دانستند.
))الکسیس خوب است,مگر نه؟منظورم این است که....سرخجه که باعث نمی شود...((چشم های زویا پر از
نگرانی بود.در شیشه ی عطر مورد علاقه اش را کنار گذاشته بود و حال از الکسیس حرف می زدند.اما
چهره ی ماری به او قوت قلب داد.
))فکر نمی کنم سرخجه برایش ضرری داشته باشد.مامان میگوید که اُلگا از او مریض تر است؛ اُلگا از آنها
چهار سال بزرگتر بود,و آدمی بسیار جدی و بیش از حد نیز خجالتی بود,ولی زویا و ماری و دو خواهر
دیگر خجالتی نبودند.
))امروز در کلاس باله به من خوش گذشت,آرزو میکنم بتوانم با این درسها کار با ارزشی انجام
دهم.((زویا آهی کشید و ماری زنگ زد تا برایشان چایی بیاورند.
ماری خندید.قبلاً این حرفها را شنیده بود و آرزو های دوست عزیزش را میدانست.))مثلاً دوست داری
دیاقیلوف پیدایت کند؟((
دو دختر خندیدند,اما وقتی زویا صحبت می کرد روشنایی عمیقی در چشمهایش ظاهر می شد.همه چیز
زویا عمیق بود.چشمهایش,موهایش,حرکت دادن دستهایش,حرکت کردنش,وحتی در آغوش گرفتن
دوستش چشمگیر و ظریف بود.پر از نیرو و زندگی و هیجان.معنی اسمش زندگی بود,و اسم مناسبی بود
برای دختری که می رفت تا به آرامی شکوفا شود.))راست می گویم....و مادام ناستوفا میگوید باله ی من
بسیار عالی است.((ماری دوباره خندید,نگاهشان به هم گره خورد.هر دو راجع به یک چیز فکر می
کردند.....راجع به ماتیلدا کچسینسکا بالرینی که پیش از ازدواج تزار با الکساندرا,معشوقه ی او
بود.....موضوعی کاملاً ممنوع بود,که فقط می توانستند در شب های تاریک تابستانی و دور از اغیار در
مورد آن نجوا کنند.زویا روزی در این خصوص با مادرش صحبت
کرده بود و کنتس سخت عصبانی شده بود و زویا را از تکرار آن منع کرده بود ، و تاکید فراوان که این
موضوع مناسبی برای یک دختر جوان نیست . ولی وقتی زویا دوباره از آن حرف زده بود مادربزرگش زیاد
سخت گیری نکرد ، و با لحن جالبی گفته بود که آن زن ، رقصنده ی بسیار با استعدادی بود .
سالها بود که زویا از این رویا صحبت » ؟ آیا هنوز رویایت این است که فرار کنی و به ماری اینکی بروی «
نکرده بود ، اما ماری او را خوب می شناخت . آن قدر خوب می شناخت که می دانست زویا چه زمان
شوخی می کند و چه زمان به گونه ای جدی از رویاهایش می گوید . همچنین می دانست که برای زویا
این رویایی ناممکن بود . از نظر او زویا روزی ازدواج می کند و بچه دار می شود ، و مثل مادرش باوقار
رفتار می کند ،و هرگز در آن مدرسه معروف ، زندگی نخواهد کرد . اما دوست داشت که از چنین رویایی
صحبت کنند . و در این بعداز ظهر ماه بهمن ماه ، که چای می خوردند و سگ کوچک را در حال بازی
تماشا می کردند ، رویاهای خود را بازگو می کردند . به رغم سرخجه مسری خانواده سلطنتی ، در آن
لحظه زندگی راحت به نظر می رسید . در کنار زویا ، ماری می توانست برای مدتی مشکلات و
مسئولیتهایش را فراموش کند . دعا می کرد که یک روز مثل زویا آزاد باشد . خوب می دانست که یک
روز والدینش مردی را برای ازدواج انتخاب خواهند کرد . لیکن ابتدا باید این کار را برای دو خواهر
بزرگترش می کردند . در حالی که به آتش خیره شده بود فکر کرد آیا هرگز شوهر آینده اش را دوست
صدای زویا ملایم بود . آتش صدا می کرد وبیرون بارش » ؟ به چه چیز فکر می کردی « . خواهد داشت
« . برف ادامه داشت . هوا تاریک شده بود و زویا فراموش کرده بود که باید برای شام به خانه برگردد
اغلب وقتی ماری نمیخندید قیافه اش جدی میشد . چشمهای » . ماشکا ؟ . چه قدر قیافه ات جدی شده بود
آبی اش جدی و گرم و مهربان بود .
و به آرامی به دوستش لبخند زد . هر دو تقریبا هجده ساله » ... نمیدانم ... به چیزهای احمقانه فکر می کنم «
داشتم فکر می کردم در آینده با چه « ... بودند ، و تازه به ازدواج فکر می کردند ... شاید بعد از جنگ
من بعضی وقت ها به آن فکر می کنم . « . همیشه به زویا حقیقت را می گفت » کسی ازدواج خواهیم کرد
خانم آگاتا
0بنظر من داستان جالبی داره. فقط یک مشکل نگارشی داره که هر جایی () داره، متن یکم بهم ریختگی داره.