پارت صد و یازده :

_ بهش دست درازی کرده بود؟
خاتون سری تکان داد و دستش را از روی لبهایش برداشت‌.
_ آره بی شرف. سلیمون با چشم خودش دیده بود. پیرمرد وقتی رسیده بود که دیگه کار از کار گذشته بود و از خرم فقط یه نجابت لکه دار شده مونده بود و یه دختر بی پناه‌. به آقام گفته بود خرم من جمع و جور کردم‌. گفته بود فرستادمش خونه ولی خودم جرات نکردم بیام و تو روی مادرش نگاه کنم. سلیمون گفته و بود شونه های آقامو خم کر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!