اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و هفتم :
بوسهی گرم و جانفزای طاهر بر پیشانیش همچون خون در رگهایش دوید و پلکهای خستهاش را گشود. یک هفتهی سخت در تب و تاب و عزاداری گذشته بود. چند روزی که دیگر نه توانی برای ادامه دادن داشت و نه میلی.
او گوشهی مریضخانه افتاده بود و طاهر شبانهروز بالای سرش مراقب بود و تیمارش میکرد. ولی هربار که چشمش به این دنیا باز میشد به سرعت حفرهی عمیقی که گوشهی قلبش جاخوش کرده بود سربا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
