پارت دویست و دوازده :

یا صغری را مامور کند تا پیراهن اتو کشیده‌ی دیگری برایش آماده کند.
در همین حین ضربه‌ای به در اتاق خورد و توجه طاهر را جلب کرد.
عباس از پشت در نجوا کرد:
_ می‌تونم بیام تو؟
صنم بلافاصله دست روی گونه‌هایش کشید و سمت در چرخید. طاهر هم دست از شانه‌های او گرفت و جواب پسرش را داد:
_ در بازه بابا، بیا تو.
او سینه سپر کرد و دستی به لباس ترش کشید. ماه‌صنم هم به ناچار کنار دستش ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    خیلی خوب بود که همیشه مردهای زندگیمون اینقدر مهربان وبا درک وفهم باشند واقعا پارت زیبایی بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️