پارت دویست و چهارم :

همین چند قدم مانده تا مخروبه‌ی پیش رویش را. اشک آمد و مهمان چشمش شد. گویا ته مسیر همین‌جا بود‌. ته همه‌ی مصیبت‌ها و شاید ابتدای کابوسی دیگر. ناگزیر و گردن‌زده در ماشین را باز کرد و پیاده شد. ناچار بود. راه دیگری برایش نمانده بود. وگرنه لب به‌التماس باز می‌کرد و از راننده‌ی غریبه خواهش می‌کرد که هم‌پایش برود و در این وادی هول و هراس تنهایش نگذارد.
او پیاده شد در حالیکه نگاه ملتمسش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    چندین پارت که شدندمیخونم ولی بازپارت آخرکه میخونم مصیبت ماه صنم تموم نداره😠😔🙏

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    مصیبتهای ماه صنم کی تموم میشه🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️