پارت دویست و ششم :

صنم غرید. جاوید دیوانه‌وار سر اسلحه را رو به او گرفت و حرصی لب زد:
_ تمومش می‌کنیم‌. همین‌جا! یا تو همین خرابه پشت می‌کنی به اون الدنگ دزد ناموس‌و با من می‌آی. یا...
بازهم سر اسلحه را روی شقیقه‌ی قاسم گذاشت و با نیشخند ادامه‌ داد:
_ اول این مرتیکه مفنگی‌و جلو چشمت می‌کشم‌و بعد کشون کشون با خودم می‌برمت.
نگاه زن با التماس زیاد بین قاسم و جاوید می‌چرخید و دل‌دل می‌زد. چی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    چ صنم چ قاسم همگی قربانی زیاد خواهی رحمت شدن .رمانت عالیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️