پارت دویست و ششم :

صنم غرید. جاوید دیوانه‌وار سر اسلحه را رو به او گرفت و حرصی لب زد:
_ تمومش می‌کنیم‌. همین‌جا! یا تو همین خرابه پشت می‌کنی به اون الدنگ دزد ناموس‌و با من می‌آی. یا...
بازهم سر اسلحه را روی شقیقه‌ی قاسم گذاشت و با نیشخند ادامه‌ داد:
_ اول این مرتیکه مفنگی‌و جلو چشمت می‌کشم‌و بعد کشون کشون با خودم می‌برمت.
نگاه زن با التماس زیاد بین قاسم و جاوید می‌چرخید و دل‌دل می‌زد. چی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    چ صنم چ قاسم همگی قربانی زیاد خواهی رحمت شدن .رمانت عالیه

    ۱ سال پیش
کپی شد!