پارت دویست و پنجم :

رو در روی زن ایستاد. مکث کرد، نیشخندش بازتر شد و قفل دست‌هایش را از هم گشود‌. سپس لبه‌ی چادر او را گرفت و گفت:
_ من بزرگش کردم، من رسوندمش به اینجا، حالا واسه خودم رجز می‌خوند.
ماه‌صنم تکانی خورد و حرصی چادرش را از بین انگشتان او بیرون کشید. شهباز سری تکان داد و گفت:
_ یادش رفته بود. باید یادش می‌انداختم کی بوده و چی شده. باید می‌فهمید دنیا دست کیه. هوا برش داشته بود. خیال کرد پÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️