اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و هشتم :
یعنی چی؟ اینهمه خوانده بود که به اینجا برسد؟ ماهصنم از ایران برود و سرنوشت رخساره بلاتکلیف بماند؟
لبهایش را بهم کشید. حرصی شالش را از روی تاج کوچک تختش برداشت و اوراق را پخش و پلا به حال خودشان رها کرد.
دمدمای آمدن پزشک جوان بود و میتوانست حسابی به او خوشآمد بگوید. مسخرهاش کرده بود انگار. یک مشت اوراق خطیخطی و چند نشانی بیسند و مدرک دستش داده بود و خلاص. مثلا که چیØ
لطفا صبر کنید...
