اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و هجده :
خندهی زن تکرار شد. خیلی ریز و زنانه دو دستش را مقابل صورتش گذاشت و میان خنده نجوا کرد:
_ هیچی به خدا! داشتم بهت غبطه میخوردم.
سکوت معنیداری بینشان برقرار شد. دمی بعد صنم دستهایش را برداشت و ثریا پیش آمد.
_ خیلی عوض شدی ثریا. حسودیم میشه به چیزایی که تو داریو من ندارم.
ثریا دست به سینه شد و پیش آمد.
_ مثلا من چی دارم که تو نداری؟ یه مثال بزن ببینم میشه برای غبطه Ø
لطفا صبر کنید...
