پارت دویست و نهم :

به دخترک تازه از راه رسیده‌ی معمولی واقعا جای شگفتی و تعجب داشت.
ابروهایش را بالا داد، لب‌هایش را بهم کشید و به سرعت دستش را از زیر چانه برداشت‌. باید با شهاب حرف می‌زد. باید مطلب مهمی را به او می‌گفت. چاره‌ای نبود، این روزها تنها سنگ صبورش او بود و باید تحملش می‌کرد.
تلفن همراهش را به دست گرفت. ابتدا حرف‌هایش را آماده کرد و بعد انگشتش را روی شماره‌ی او کشید.
نگران دریا بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️