اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و بیست :
او صدای بلند گریهاش را رها کرد و صنم نگاه تندی در حیاط چرخاند.
فکری به سرش زده بود. تصمیمی ناگهانی و شاید عجولانه. طولی نکشید که بیحرف از کنار مادرش پرید و خودش را به گوشهی حیاط رساند. میلهی بلند و محکمی که خاتون توسط آن از بشکه نفت میکشید را برداشت و مقابل چشمان حیرتزدهی خاتون از پلههای زیر زمین سرازیر شد.
خاتون درمانده سرکی کشید و ناله زد:
_ چیکار میکنی دختر؟
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
