پارت یک :

فصل اول
روز‌های اول پاییز بود و هوا داشت رفته رفته تاریک می‌شد و هنوز گلشن برنگشته بود، این برای کسی مثل مرتضی فاجعه بود که دختری تا این وقت روز به خانه نیاید. تند تند قدم بر می‌داشت و طول و عرض حیاط را طی می‌کرد و انتظار می‌کشید... چانه اش را ناخواسته می‌خاراند، این عادتی بود که وقتی عصبانی می‌شد بی آنکه بداند به آن دچار می‌شد.
ستاره کنار گلدان‌های لب حوض نشسته بود و ناخن‌هایش را سوهان می‌کشید؛ گاهی زیر چشمی به او نگاه می‌کرد که چطور تیشرت زرداش توی تَنِ لاغرش زار می‌زد و به آن پوستی که در اثر مواد مخدر کدر شده بود، هم نمی‌آمد.
بالاخره از قدم زدن‌هایش کلافه شد و سرش به دوران افتاد. حرص می‌خورد؛ اما چون دوست نداشت با مرتضی حرفی بزند ترجیح می‌داد سکوت کند تا اینکه صبرش سر آمد و گفت:
- بسه دیگه مرتضی! سرم گیج رفت.
مرتضی که انگار منتظر تلنگری بود ایستاد و دستش را بالا اورد و در حالی که تهدید وارانه تکانش می‌داد گفت:
- من نمی‌فهمم این دختر تو این وقت غروب کجا مونده!
بعد چنگ برد توی موهای مجعد و سیاهش. در فلزی دستشویی گوشه‌ی حیاط با صدای جیر جیری باز شد و سهیل با آفتابه‌ای بیرون آمد، چهره درهم کشید و با لحن سرزنش گونه‌ای رو به مرتضی گفت:
- توِ مفنگی اگه غیرتت رو به کار می‌انداختی و کار می‌کردی گلشن تا این ساعت بیرون نبود!
مرتضی از سر خشم دندان قروچه‌ای کرد و قدم‌هایش را تندی بر داشت و به سمت سهیل رفت. روی سینه‌اش کوبید و با صدای دو رگه‌ای گفت:
- به تو چه هان؟؟
و بعد از او رو برگرداند و با چشم‌های بسته داد زد:
- تو این خونه هر کی سرش تو کار خودش باشه ناموسا!
دوباره رو به سهیل کرد و با اشاره به او و ستاره در همان لحن ادامه داد:
- من اگه تو زندگی شما دو تا خواهر برادر دخالت نمی‌کنم صرفا واس خاطر اینه که دخالت نبینم! بفهمید اینو!
ستاره مثل کسی که بهش برخورده باشد، اخم کرد و بلافاصله از لبه‌ی حوض آبی بلند شد و گفت:
- ولش کن بریم سهیل! این اگه حرف حالیش می‌شد ان‌قدر گُلی رو اذیت نمی‌کرد.
می‌دانست اگر بماند مرتضی عکس العملی نشان خواهد داد، به همین خاطر به سمت در اتاقشان رفت اما قبل از انکه وارد شود صدای چرخیدن کلید توی در را همگی شنیدند و نگاهشان به سمت درِ کوچک آهنی رفت که گلشن بازش کرد و وارد حیاط شد. اول نگاهی متعجب بین برادر، پسرعمو و دخترعمویش رد و بدل کرد و پرسید:
- باز چتونه صداتون دو کوچه پایین‌تر میاد؟؟
مرتضی به سمتش خیز برداشت، خشمی درون سیاهی چشمانش موج می‌زد. سهیل خیلی سریع آفتابه را با صدای بلندی روی زمین انداخت و به سمتش دوید. بازوی نحیف مرتضی را توی مشتش گرفت و مانع‌اش شد.
- واسه چی تا الان بیرون موندی؟؟ اون روسری وا مونده رو انداختی فرق سرت تو کدوم خیابونا هرهر کردی؟!
گلشن معترضانه پاسخ داد:
- چی می‌گی واسه خودت؟ مراسم طول کشید مجبور شدیم بیشتر بمونیم؛ بعدشم که ترافیک های معروف!
هر دو مرد مقابلش را کنار زد و بعد از هفت پله‌ی کوچکی که ورودی خانه‌شان بود بالا رفت و به سمت اتاق مشترکش با دخترعمویش رفت. ستاره پشت سرش وارد شد و بعد از بستن در پرده‌ی توری رنگ و رو رفته را کشید.
- اگه بدونی مرتضی چه حالی داشت!
گلشن اما اهمیتی نداد و لباس‌های تیره‌اش را از تنش دراورد و روی چوب لباسی قدیمی گوشه‌ی اتاق انداخت. نگاهش به برادر کوچک ترش امین افتاد که زیر یک پتوی پلنگی خوابیده بود.
- این بچه چرا انقدر زود خوابیده؟
- توی کوچه فوتبال بازی کرد زانوش بدجوری زخم شد! ان‌قدر اذیت شد که خوابش برد. پسرا با گاز زخمش رو بستن نگران نباش. بگو ببینم تو چکار کردی امروز؟
گلشن دست توی کیفش برد و ظرف حلوا را بیرون کشید و گفت:
- این رو ببر بذار توی یخچال!
ستاره ظرف یکبار مصرف حلوا را توی یخچال اتاقشان گذاشت و گفت:
- پولدار بودن؟؟
- آره؛ ولی دیگه نه خیلی! شام چی داریم؟
- دمی گوجه درست کردم.
گلشن از سر اشتیاق چشمانش را لحظه‌ای بست و گفت:
- وای خدا می‌میرم براش!
بلند شد تا به زیرزمین خانه برود. دمپایی هایش را با پنجه‌ی پا کنار هم کشید و پوشیدشان.
- میگم از اون ترشی میوه چیزی مونده؟
- آره برو بیارش!
پله‌ها را به آرامی پایین رفت و به محض اینکه در زیرزمین را باز کرد؛ بوی ترشی‌های مختلف پیچید زیر شامه‌اش. دستش را توی تاریکی روی دیوار کشید تا کلید برق را پیدا کند. آن را که زد هیچ نوری توی فضا نتابید. صدایی از پشت سرش گفت:
- سوخته!
سهیل بود که چند قدم پشت سرش روی یکی از پله‌ها ایستاده بود و صورتش در انعکاس نور موبایل توی دستش روشن شده بود. داشت چراغ قوه‌ی موبایلش را روشن می‌کرد.
بالاخره سروکله‌ی نور پیدا شد و گلشن با زیرزمین تمیز و مرتب که مواجه شد، احساس شرمندگی کرد چون مشخص بود که ستاره به تنهایی آن را سر و سامان بخشیده بود.
جلو رفت به سمت دبه‌ها و شیشه‌های کوچک و بزرگ انواع ترشی که همه‌شان را با کمک ستاره درست کرده بود. سهیل پشت سرش می‌رفت و نور می‌تاباند روی حرکت دست او.
- ان‌قدر بهونه دست مرتضی نده! تو که اخلاقش رو می‌شناسی.
گلشن داشت با دقت به محتویات یک شیشه نگاه می‌کرد تا توی آن نور کم تشخیص دهد ترشی سیر است یا میوه؟
- من بهونه دستش می‌دم؟ اون خودش بهونه تراشی می‌کنه!
- اون یه غرور وامونده داره تو هم که سرکشی! بابا حداقل تو کوتاه بیا که ان‌قدر درگیری بینتون پیش نیاد!
بالاخره ترشی مد نظرش را توی یک شیشه‌ی دیگر پیدا کرد. سهیل هنوز مشغول نصیحت کردن بود.
- قبول دارم مرتضی یکم رو مخ آدم راه میره ولی آخه به هرحال از همه‌مون بزرگتره فقط می‌خواد حس کنه مرد این خونه‌اس.
گلشن پوزخندی زد. شیشه را به آغوشش چسبانده بود و مقابل پسرعمویش ایستاده و به حرف‌هایش گوش می‌کرد.
- بزرگ این خونه باید خرده فروشی مواد کنه؟ سهیل تو خودتم به این حرف‌هایی که می‌زنی اعتقادی نداری و مدام باهاش درگیری! ممنون به خاطر نور... بیا بریم شام بخوریم.
سهیل از جوابش ماند و دیگر چیزی نگفت. حق با گلشن بود! هیچکس سر سازگاری با مرتض را نداشت. دختر به آرامی از کنارش گذشت و رفت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Sarina

    0

    دلم میخاد یه مشت بکوبم تو دهن مرتضی که انقدر دخالت نکنه خیلی زمانت تا اینجا قشنگه 🎀

    ۶ ماه پیش
  • الا

    0

    جالب بود،مرسی

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۱ سال پیش
  • فخری

    0

    سلام و عرض ادب خدمت شما نویسنده محترم واقعا قلمت حرفی برای گفتن نداره.عالیه این رمان خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤❤🌹🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم عزیزم امیدوارم از تمامی رمان های من لذت ببری😘

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    1

    پارت اولش که قشنگ بود بریم ادامه اش😁

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به این رمان امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی😘

    ۱ سال پیش
  • دیس مه

    1

    قشنگ بود تا اینجا زیاددددد

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به این رمان و امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی🤩💚

    ۱ سال پیش
  • ⁦ ⁠♡⁩

    1

    این اولین قسمتی بود که خوندم مرسی زیبا رمان جالبیه و احتمالا رفته رفته زیبا تر هم میشه⁦⁠♡⁩

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها ازش لذت ببری و به مونالیزا هم سر بزنی😍

    ۱ سال پیش
  • Maryam

    0

    سلام به نویسنده عزیز ممنون از رمان قشنگتون پارت اول عالی بود این اولین رمانیه که از شما میخونم و از پارت اول معلومه که رمان قشنگیه امیدوارم بتونم تمومش کنم

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام جانم خیلی خوش اومدی به این رمان و امیدوارم انقدر ازش لذت ببری که باقی رمان های منو هم بخونی 🤩

    ۱ سال پیش
  • نفس

    0

    آخه چرا اینجوری

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ببخشید متوجه مشکلتون نشدم؟🥲 بفرمایید راهنمایی میکنم💚

    ۱ سال پیش
  • مینو

    0

    عالی من در قسمت آفلاین خوندم واقعا محشره فقط منتظرم مونالیزا هم رایگان بشه تاکامل بخونمش چون فقط پارت های رایگان رومینونم بخونم و اینکه کاش جلد سومش رو من هم برنده کد عضویتی بشم چون خیلی مشتاق خوندنم

    ۲ سال پیش
  • نسیم

    0

    مونالیزا که رایگانه میتونی بخونی منم دارم میخونمش خیلی خیلی عالی و قشنگه دومینو هم رایگانه از همین نویسنده اونم خیلی قشنگه

    ۲ سال پیش
  • مینو

    0

    بله درسته انگار اما برای من کامل پارت ها رایگان نشده

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه جانم مونالیزا رایگانه. باید حتما از طریق اپلیکیشن بخونیش که برات کاملا باز باشه. شما فکر کنم از سایت خوندی درسته؟ از اپلیکیشن باز کن اگه بازم پارت ها برات باز نشدن بهم اطلاع بده بررسی کنم💚

    ۲ سال پیش
  • مینو

    0

    بله من از سایت خوندم ولی الان دارم از طریق برنامه میخونم و رایگانه واقعا باید به قلم شما افتخار کرد واقعا کلمه ای دروصف نیست

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظر لطفت عزیزم💚💚💚مونالیزا رایگانه می‌تونی بخونی😍

    ۲ سال پیش
  • نسیم

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • فریبا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • نیکو

    0

    تازه شروع کردم بنظر که خوبه. تموم کنم نظرمو کامل میگم

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی خوش اومدی به رمان امیدوارم لذت ببری عزیزم 😍😍

    ۲ سال پیش
  • کوثر

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها از رمان لذت ببری😍

    ۲ سال پیش
  • رویا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    1

    پارت اول مشخصه قلم نویسنده خوبه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی خوش اومدی به دژاوو عزیزم🥰امیدوارم تا انتها ازش لذت ببری و به رمان مونالیزا هم سر بزنی😍💚

    ۲ سال پیش
کپی شد!