در رویای دژاوو به قلم آزاده دریکوندی
پارت ده :
فرهاد نمیخواست مادرش حقیقت ماجرا را بفهمد توی دلش آرزو کرد این چهرهی آشنا هیچگاه برای مادرش شناخته نشود! هرچند که در آن صورت هم خیلی برایش مهم نبود. برای صرف صبحانه به سالن غذا خوری رفت. پدرش بی آنکه لب به چیزی بزند در راس میز نشسته بود. مادرش نیز ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

مبینا
0فرهاد بی فکره واقعا.میدونست مامانش *** این بدبختو یاد گرفته ولی براش مهم نبود