در رویای دژاوو به قلم آزاده دریکوندی
پارت دوم :
*****
ستاره توی چشمهای سیاه گلشن نگاه کرد و پرسید.
- یعنی... جدی جدی گریه میکنی؟
گلشن به نرمی خندید و گفت: من کارم گریه کردنه. اگه گریه نکنم که میاندازنم بیرون!
هردو نشسته بودند به دور یک زیرانداز پر از سبزی های معطر. پسرها اما توی اتاق کناری مشغول تماشای تلویزیون بودند.
گلشن به فرش لاکی زیر پایش نگاه کرد و غمگین گفت:
- اونجا که میری واسه مُرده ی دیگرون که گریه نمیکنی! خودت انقدر درد داری که فراموش میکنی داری ادای فک و فامیل یه مرده رو درمیاری!
شغلش برای ستاره همیشه مبهم و گیج کننده بود! برای امین هم همینطور. مرتضی به شدت مخالفت میکرد، اصلا همان روزی که وارد این کار شد مرتضی خون جلوی چشمانش را گرفته بود اما گلشن معتقد بود که این یک کارِ هنری است! میگفت از پس کاری به جز گریه کردن بر نمیآید. امین که به دنیا آمد و مادرشان مُرد نیمی از زندگیشان خراب شد و وقتی که پدرشان سکته کرد و او هم از دنیا رفت، نیمی دیگر! ستاره و سهیل هم که پدر و مادرشان از هم جدا شده بودند و این دو نفر را به حال خودشان رها کرده بودند و هر کدامشان زندگی مشترک جدیدی را تشکیل داده بودند.
مرتضی پنج سالی از او بزرگ تر بود و به دام اعتیاد افتاده بود، خرید و فروش میکرد و هیچ رقمه راضی به ترک کردن نبود! سهیل اما سالم زندگی میکرد و شدیدا معتقد بود که در قبال خواهرش مسئول است و گلشن از این بابت همیشه به ستاره غبطه میخورد هرچند که بروز نمیداد.
ستاره بندی که به دور سبزیهای روی زیرانداز پیچیده بود را، با یک چاقو برید. دستکش پوشید و مشغول شد. گلشن هم جلو آمد تا کمکش کند.
- نمیخواد خودتو اذیت کنی خستهای.
سری به نشانهی نفی تکان داد و گفت:
- خسته نیستم بذار کارم رو بکنم!
مشغول پاک کردن شد و ستاره هم دیگر مخالفتی نکرد. مرتضی وارد اتاق شد. با ورودش گلشن کلافه پوفی کشید و رویش را برگرداند. مرتضی کنار در ایستاد و با لحنی سرزنش گونه گفت:
- خدا وکیلی فازت چیه میری واسه دیگرون زار زار گریه میکنی؟ چند بار گفتم بتمرگ تو این خونه و بذار من کارم رو بکنم؟
ستاره پوزخند کوچکی زد که از چشم کسی دور نماند. گلشن دستهی کوچک سبزی که در دستش بود را با عصبانیت به سمت برادرش پرتاپ کرد و گفت:
- دهنت رو ببند دیگه! من اگه میرم کار میکنم واس خاطر این بچه اس! (به امین اشاره ای داد) فکر کردی می ذارم از اون کوفتی ها واسه این بچه نون بیاری؟!
- بابا کار من بیزنسه! تو میری میزنی تو سر و کلهی خودت که دو هزار پول بندازن کف دستت که چی؟ افسرده شدی بابا!
- تو مگه سرت به تلویزیون گرم نبود؟ چیه انگار کوک شدی باز؟
بعد با صدای بلند دو بار سهیل را صدا زد و گفت:
- بیا مرتضی رو وردار ببر من و ستاره کار داریم.
نگاهی به ساعت مچی ارزان قیمتش انداخت که ساعت نه صبح را نشان میداد. خمیازهای کشید و همچنان در ایستگاه اتوبوس به انتظار نشست. دیشب تا صبح بیدار مانده بود و به ستاره کمک میکرد. حالا هم که پلاستیک بزرگ سبزیهای پاک شده را کنار دستش گذاشته بود تا به مشتریاش برساند.
اتوبوس که از راه رسید پلاستیک را با دو دستش بلند کرد و با خودش به داخل اتوبوس برد. روزنامهای را از کیف یک طرفهاش بیرون کشید و وارد صفحهی استخدامی شهر تهران شد و آگهیها را بالا و پایین کرد. تصمیم گرفته بود دنبال کار جدیدی بگردد تا از غر زدنهای مرتضی خلاص شود؛ اما هر کاری بود از دستش بر نمیآمد. به ایستگاه مورد نظرش که رسید پیاده شد و سبزی های پاک شده و بسته بندی شده را به مغازه داری تحویل داد و دستمزدش را گرفت.
پلاستیک سبزی دیگری برداشت و در همان ایستگاه منتظر اتوبوس ماند تا به خانه برگردد! همهی زندگیاش همین بود. سفارش میگرفت و به خانه میبرد تا ستاره پاک کند، گاهی هم کمک میکرد. خودش هم که به گفتهی مرتضی برای مردههای دیگران گریه میکرد و پول میگرفت! پنجشنبهها کارش خیلی بیشتر از روزهای دیگر بود. همیشه هم خرما، حلوا و چیزهایی از این قبیل با خودش به خانه میبرد.
به خانه که رسید ستاره به استقبالش امد و گفت:
- این دفعه هم همونقدر اوردی؟
با خستگی پلاستیک را روی زمین گذاشت و گفت:
- آره! وای دستم درد گرفت!
- بده به من!
ستاره پلاستیک را گرفت و به گوشهای برد.
- امروز پلیس اومده تو محله!
رنگش پرید و گفت:
- پلیس واسه چی؟
ستاره شانه ای بالا انداخت.
- اومده بودن تو کوچه پس کوچه ها میگشتن.
گلشن با نگرانی کنار حوض نشست و گفت:
- خدا لعنتت کنه مرتضی! ببینم آخرش میتونی ما رو به دردسر بندازی یا نه.
بعد کمی فکر کرد و حیرت زده پرسید:
- نکنه کسی مرتضی رو لو داده؟
ستاره خندید و گفت:
- یه حرفهایی میزنی ها! آدمای این دور و ور هر کدومشون به نحوی خلاف کارن چرا باید پای پلیس رو به این طرف بکشونن؟
- چه میدونم والله!
گلشن شالش را از سرش کشید و گفت:
- من برم یه دوش بگیرم.
حمام هم مثل دستشویی توی حیاط بود، وارد شد و بعد از اینکه لباس هایش را کند به زیر دوش رفت. ستاره پشت در آهنی حمام آمد و گفت: گلی صاحب کارت پیام داده رو گوشیت.
- بخون ببینم چی میگه؟
بعد از چند لحظه صدای خندهی ستاره آمد و گفت:
- وای گلی ببین چی نوشته!
از زیر دوش بیرون آمد و حوله را دور خودش پیچاند و در حمام را نیمه باز کرد و گفت:
- خب بگو چی نوشته دیگه؟
ستاره میان خنده هایش گفت:
- میگه فردا مثل یه دختر از خارج اومده باش! مشتری خیلی سفارش کرده.
و بعد از خنده ریسه رفت. یک آن گلشن متوجه شد که یک دمپایی به سمتش پرتاب شد، تندی در حمام را بست. ستاره از خوردن ناگهانی دمپایی به سمت در حمام جیغی کشید و تند تند به سمت اتاق دوید و گوشی از دستش افتاد. مرتضی فریاد زد:
- ببند اون در وامونده رو!
گلشن از پشت در بسته عصبی فریاد زد:
- انقدر داد نزن! صد دفعه گفتم سر من داد نزن!
و تند تند لباس هایش را پوشید، موهایش را هم شانه نزده با کش مو بست. از حمام خارج شد و رو به مرتضی گفت:
- مثل اینکه امروز اومدن این اطراف رو گشتن!
مرتضی روی تخت چوبی قدیمی گوشهی حیاط نشسته بود و سیگار میکشید.
- چه دخلی به من داره؟
گلشن کمی با نفرت گفت:
- نداره؟
مرتضی سیگارش را در هوا تکان داد و گفت:
- گلی انقدر رو اعصابم ندو!
در سکوت فقط نگاهش میکرد و به حالش تاسف میخورد. صدای پسری از دور دستها به داخل خانه میآمد که فریاد میزد و نان خشک میخرید... صدای گنجشکهای لای درختان جلوی خانه اما، واضح تر بود.
کنار برادرش نشست و دستانش را ستون بدنش قرار داد. تخت چوبی جیر جیری کرد!
به ماهیهای قرمز توی حوض خیره شده و متفکرانه گفت:
- شاید بالاخره یه روز خوب بیاد!
- به چی دلخوش کردی دقیقا؟ به نظرم همون دورانی که بابا و مامان کنار هم بودن و از ته دل میخندیدیم و هیچ دغدغهی فکری نداشتیم... روزای خوبمون بودن! روزهای خوب اومدن و رفتن ! انقدر الکی دل خوش نباش.
گلشن نفس عمیقی کشید و به کف دستانش نگاهی انداخت. یادش افتاد قبلها آنقدر در حمام وقت تلف میکرد که سر انگشتانش چروک میافتاد اما حالا دیگر نه. حتی برای آن روزهایش هم دل تنگ میشد! مرتضی پشت سر هم به سیگارش پک میزد. در کوچک حیاط باز شد و سهیل در حالی که کتابهای زبان انگلیسیاش را زیر بغلش زده بود، وارد خانه شد. گلشن دود سیگار را به کناری زد و گفت:
- من برم داخل تا بیشتر از این بوی گند نگرفتم!
سهیل نگاهی به آن دو کرد و گفت:
- آره برو خونه! آقا داداشت با این کاراش ریههای همهمون رو سوزونده!
مرتضی حرصش گرفت و بلند شد و یک قدم به سمتش برداشت.
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۱ سال پیشنسیم
0عالی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱ سال پیشآنیا
0رمان باحالیه ممنونم نویسنده عزیز🙏
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوش اومدی به این رمان عزیزم💚💚💚
۲ سال پیشآنیا
0ممنونم نویسنده گل قلمت پایدار
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنون از همراهی شما🥰💚💚
۲ سال پیشماهی
0از همین دو پارت مشخصه چقدر قلم نویسنده قوی است با تشکر
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی خوش اومدی به این رمان عزیزم💚💚💚
۲ سال پیشکوثر
0عالی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۲ سال پیشنگار
0عالی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍💚خیلی خوش اومدی به دژاوو و امیدوارم تا انتها لذت ببری عزیزم
۲ سال پیشGolnaz
0سلام عزیزم قلم خوبی داشتی ممنون که خیلی اغراق نکرده بودی توی رابطه ها انشالله همیشه موفق باشی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوشحالم که دوست داشتی😍💚
۲ سال پیشمحی
0خیلی عالیه
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی ممنونم خوش اومدی به رمان😍
۲ سال پیشReihana
0Awlie
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی و بعدشم بیای سراغ مونالیزا 😍
۲ سال پیشLaleh
0فعلا خوبه
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها دوستش داشته باشی😍
۲ سال پیشM
1عالی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها لذت ببری🥰💚
۲ سال پیشShr
0خوبہ
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها ازش لذت ببری💚
۲ سال پیشShr
0خوبہ
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۲ سال پیشمینا
0خوب بود
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🫂
۲ سال پیشفریماه
0ی صفحه خوندم چی بگم؟
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نمیدونم... هر جور صلاحه😄
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
الا
0کنجکاوم ببینم چی در انتظارشونه