در رویای دژاوو به قلم آزاده دریکوندی
پارت سوم :
سهیل در حالی که کتابهای زبان انگلیسیاش را زیر بغلش زده بود، وارد خانه شد. گلشن دود سیگار را به کناری زد و گفت:
- من برم داخل تا بیشتر از این بوی گند نگرفتم!
سهیل نگاهی به آن دو کرد و گفت:
- آره برو خونه! آقا داداشت با این کاراش ریههای همهمون رو سوزونده!
مرتضی حرصش گرفت و بلند شد و یک قدم به سمتش برداشت.
- باز تو زر زر کردی؟
سهیل دستش را به آرامی به سینهی مرتضی کوباند و مرتضی قدمی عقب رفت.
- چی میگی هان؟ بدبخت ببین چی به روزت اومده که فوتت کنم افتادی!
گلشن تندی به سمتشان آمد و با دو دستش هر دو را به کناری زد و به هر دو توپید:
- باز شروع کردید؟ چه گناهی کردم که با شماها توی یه خونه زندگی میکنم؟
- من دیگه چرا؟ به برادر مفنگی خودت بگو.
با عصبانیت سهیل را کمی به عقب هول داد و گفت: دهنت رو ببند دیگه سهیل! انقدر به پر و پای این بیچاره نپیچ!
مرتضی سیگار سوختهاش را روی زمین انداخت و خطاب به سهیل گفت:
- میری پول میدی زبون جدید یاد میگیری؟ دِ بدبخت هم محلهای هات از بی پولی لال شدن!
گلشن فورا تشر زد:
- مرتضی گفتم کافیه!
سهیل کمی حرص خورد اما جوابی نداد هر چند که همیشه جوابی آماده در آستین داشت. از مرتضی متنفر بود همهاش هم به خاطر اعتیادش. سهیل سر به راه بود و همین را عینا بر فرق سر پسر عمویش میکوبید بی آنکه بداند ناخواسته به گلشن هم زخم زبان میزند. گلشن به هر دو نفرشان نگاه کوتاهی انداخت و بعد دور شد، آب پاش پلاستیکی را پر از آب کرد و به شمعدانیهایش آب داد. عاشقشان بود و هر روز با عشق به آنها رسیدگی می کرد. مرتضی بیخیال روی تخت چوبی نشست و به سیگار کشیدنش ادامه داد.
- مگه نگفتی میری خونه تا بوی دود نگیری؟!
اما دختر بیچاره از داخل خانه ماندن، دلش پوسیده بود. چند قدم نرفته بود که دلش هوای گل هایش را کرده بود. زیر لب گفت:
- تو تا ابد نسبت به گلی که اهلی کردهای مسئولی!
- شازده کوچولو زیاد میخونی یا دیالوگهاش رو از این ور اون ور جمع میکنی؟
صدای نجواگونه اش از گوش مرتضی دور نمانده بود. لبهایش را با زبانش تر کرد و در جواب چیزی نگفت.
ستاره در اتاقشان را باز کرد و گفت:
- گلی شام چی بپزم به نظرت؟
- نمیدونم!
*****
بهشت زهرا شلوغ بود و افراد زیادی برای خاکسپاری مرد میانسال تازه در گذشتهای آمده بودند. گلشن در وسط جمعیت نشسته بود و زار میزد! شالش را تا نیمهی صورتش پایین کشیده بود و بر روی سینهاش میکوباند و متوفی را پدر صدا میزد.
- الهی بمیرم برات بابا!
صاحب کارش گفته بود تا میتواند سوزش را بیشتر کند و الحق که او هم سنگ تمام گذاشته بود.
همهی اقوام دور و نزدیک آن مرحوم گمان میکردند که همان دختری است که از کودکی با مادرش به کانادا رفته بود و حالا با شنیدن خبر مرگ پدرش به ایران بازگشته است! دختری از همکارانش با لیوانی آب به او نزدیک شد و با ظاهر سازی با صدای بلند گفت:
- الهی قربونت برم یکم آب بخور!
لیوان آب را از دست دختر گرفت و بعد از اینکه یک قلپ از آن را خورد روسری دختر را به آرامی به سمت خودش کشید و کنار گوشش گفت:
- برو بگو تمومش کنن دو ساعته دارم گریه میکنم چشمهی اشکم خشکید آخه!
دختر سری تکان داد و دور شد. حدود ربع ساعت بعد در بلندگو اعلام کردند که مراسم تمام شده و از میهمانان خواستند برای صرف ناهار به رستوران بروند. گلشن هم با کمک اطرافیان از کنار خاک متوفی بلند شد و با دستمال اشکهای روی صورتش را پاک کرد. جمعیت رفته رفته کمتر میشد و هرکس به سمتی میرفت.
پشت لباسش را تکاند و رو به همکارانش گفت:
- خوب بود ها!
و بعد باز هم کمی دیگر آب خورد. به همراه دوستانش قدم برداشت تا آنها هم به سمت ماشین هایشان بروند که صدایی چند بار به گوشش رسید.
- ترمه خانوم! ترمه خانوم...
اهمیتی نداد اما آنقدر این صدا لحظه به لحظه به او نزدیک تر میشد که از سر کنجکاوی به عقب برگشت. مردی جوان که سر تا پا مشکی پوشیده بود به سمتش آمد و سرانجام مقابلش ایستاد. گلشن سردرگم بود و متعجب! احتمالا منتظر بود بشنود که اشتباهی شده اما مرد جوان هم چنان مقابلش ایستاده بود.
- من واقعا بهتون تسلیت میگم!
حالا میفهمید که همان داستان همیشگی است! در نتیجه نقشش را خوب بازی کرده و ذاتا کسی او را با اقوام نزدیک متوفی اشتباه میگیرد و تسلیت میگوید. با احترام سری تکان داد و زیر لب تشکر کرد. قبل از آنکه بخواهد به راهش ادامه دهد، مرد دوباره به حرف آمد.
- ای کاش جای مناسب تری ملاقاتتون میکردم! فکر میکنم آخرین باری که همدیگه رو دیدم توی خونه باغ آقا جون بود! کاش میشد برگشت به اون روزا.
نمیدانست باید چه بگوید؟ همیشه از اینکه در منگنه قرار بگیرد میترسید. هیچ وقت دیگر تا اینجا پیش نیامده بود که کسی آنقدر او را جدی بگیرد که از خاطرات گذشته نیز صحبت بکند.
گلشن قدمی پساپس رفت... دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما وقتی یک بار دیگر مرد مقابلش را از نظر گذراند جملات از ذهنش پریدند و توانایی چرخاندن زبانش را از دست داد. همیشه از اینکه در چنین مواقعی چه نوع عکس العملی باید نشان بدهد باز میماند و تکلیفش خیلی با خودش روشن نبود. صدایش را در گلو صاف کرد و گفت:
- با اجازه تون!
و تقریبا به سرعت خود را در میان جمعیت انداخت و از آنجا دور شد. مرد جوان بر سر جایش ماند و به رفتنش نگاه کرد بعد دستهایش را در جیبهای شلوارش فرو برد و تکه سنگ جلوی پایش را بیحوصله با نوک کفشش به کناری پراند.
گلشن به عقب برگشت تا یک بار دیگر به آن مرد نگاهی بیاندازد؛ اما او دیگر آنجا نبود. قدم هایش را مرتب برداشت و به سمت ماشین رفت. وارد ون شد و روی نزدیک ترین صندلی نشست. دست زیر چانهاش زد و ذهنش بی اختیار به سمت آن مرد رفت! آخرین باری که با همچین شخص با جذبهای برخورد داشته بود کی بود؟؟ خب یک خاطرهی خیلی تلخ در گوشهی ذهنش خودنمایی میکرد اما این را هم به یاد داشت که هیچ وقت در نگاه اول خودش را دست و پا چلفتی حس نکرده بود! بعد به این فکر کرد که آخرین خواستگار را تقریبا دو سال پیش داشت آن هم پس از مدت ها... نه اینکه دختر بدی باشد! نه! همهاش به خاطر وجود مرتضی بود. همین آخرین خواستگارش به شدت او را میخواست اما تا فهمید مرتضی برادرش است پا پس کشید. گلشن این را به خوبی میدانست اما به روی مرتضی نمیآورد؛ تازه گاهی وقتها اعتقادش را به این مسئله از دست میداد و میگفت اگر کسی او را بخواهد مرتضی را در نظر نمیگیرد، مگر میخواهد با مرتضی زندگی کند؟!
بالاخره ماشین به حرکت درامد اما قبل از آنکه سرعت بگیرد نگاهش تصادفا به همان پسر افتاد که مشغول صحبت با دو زن و یک مرد بود. موهایش نسبتا بلند و ته ریش روشنی داشت. چشمانش قهوه ای و بینی اش استخوانی و طبیعی بود و گلشن متوجه شده بود که یک فرو رفتگی کوچک نیز در چانهاش دارد. چیزی نمانده بود که تصویر آن جمع از دیدش خارج شود؛ در یک لحظه چنان دست از زیر چانهاش برداشت و خود را به پنجره نزدیک کرد که دختر کناریاش هینی کشید و از خواب سبکش پرید. خودش هم نفهمید که این رفتار عجیبش چه معنی میدهد. احتمالا فقط یک کنجکاوی!
*****
مرتضی مدام غر میزد و گلشن دیگر سرش درد گرفته بود. باز هم از مراسمی برگشته بود و با نق زدنهای مرتضی مواجه شده بود. همیشه همین ماجرا را داشت! هر زمان که با لباس های سیاه از بهشت زهرا بر میگشت، انگار که برادرش تازه یادش افتاده بود که شغلش چیست!
دست هایش را روی گوش هایش گذاشته بود بلکه صدای مرتضی را کمتر بشنود، هرچند که خیلی افاقه نمیکرد.
- د آخه من نمیفهمم بری واسه مردهی مردم هم اشک بریزی میشه شغل و زندگی؟؟ بشین خونه قورمه سبزیت رو بپز!
گلشن دیگر تحمل نداشت به یکباره برخاست و فریاد کشید:
- بسه دیگه روانیم کردی! تو دردت چیه عوضی؟ میگی چکار کنم؟ بشینم خونه که تو پول مواد بذاری کف دستم یا برم تنمو بفروشم که تو دست ور داری؟؟
سیلی محکم مرتضی بر روی گونهاش فرود امد. آنقدر ناگهانی بود که نفس را در سینهی گلشن حبس کرد. سهیل از اتاقش بیرون دوید و این بار انگار که نوبت او بود تا صدایش را هرچند کم بالا ببرد.
- شما ها چتونه؟؟ آبرو نذاشتید واسه ما به مولا! صداتون تو در و همسایه پخشه.
مرتضی از کنار گلشنی که هنوز هم توی بهت سیلی فرو رفته بود، به کناری رفت و به تندی دستش را در هوا تکان داد و گفت:
- این در و همسایه هر کدومشون به طریقی بی آبرو ان!
سهیل با تاسف سر تکان داد و زیر لب گفت: خاک بر سرت!
گلشن انگار که بالاخره از بهت بیرون امده بود، دستی به سمت مرتضی کشید و خطاب به سهیل گفت:
- این مشکلش اشک ریختن من واسه دیگرونه!
و بعد رو به مرتضی ادامه داد:
- کله خراب من واسه بدبختیهای خودم گریه میکنم! واس خاطر بی لیاقتی تو! به خاطر درموندگی خودم. واس خاطر آیندهی امین! احمقِ بی شعور....
این ها را گفت و به داخل اتاق مشترکش با ستاره رفت. ستاره کاملا سرگرم پاک کردن سبزیهایش بود، داد و بیدادهای این دو کاملا برایش عادی شده بود و دیگر حتی پا درمیانی هم نمیکرد چون میدانست این دعوای همیشگی زود هم جمع میشود.
گلشن کنارش نشست و دستی به صورتش کشید که جای سیلی کز کز میکرد. ستاره نگاهی به او انداخت که دستش را بر روی گونهی سرخش گذاشته بود.
- ببینمت! نکنه تو رو زده؟
پوزخند تلخی زد و گفت:
- ولش کن بابا.
و بعد جلو آمد و دستهای سبزی برداشت. ستاره گردنش را با دستهای نیمه گلی اش خاراند، تلاش کرد چیزی بگوید اما انگار توانایی چرخاندن زبانش را نداشت.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱ سال پیشMaryam
0سلام به نویسنده عزیز ممنون از رمان قشنگتون عالی بود دلم برای گلشن میسوزه چقد مظلومه سهیل از مرتضی عاقل تره
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سلام💚نه تنها سهیل بلکه همه از مرتضی عاقلترن🤭البته مرتضی هم گاهی حق میگه
۱ سال پیشنسیم
0عالیه
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ سال پیشنازنین
0بدنیست
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۲ سال پیشAli
0تا الان عالی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوش اومدی به دژاوو امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی😍💚
۲ سال پیشفاطمه محمد خانی
0عالی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوش اومدی به دژاوو امیدوارم تا آخر دوستش داشته باشی💚
۲ سال پیشZ
0سلام به نویسنده عزیز تا به اینجا که کلی انرژی گرفتم و نسبت به موضوع کنجکاو شدم امیدوارم ادامه داستان به همین قشنگی اول باشه ،😘
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سلام😍منم از کامنت شما انرژی گرفتم💚به دژاوو خوش اومدید و امیدوارم تا پایانش لذت ببرید🌼
۲ سال پیشخوبه
1خوبه
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مرسی😍
۲ سال پیشفریماه
0سلام خوبی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سلام.. مرسی...به خوبی تو... نظری هم درمورد رمان داشتی بگو🥲
۲ سال پیشNARGES-S
1قلم ازین بهتر
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍😍
۳ سال پیشAida
1عالیه
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍🫂💚
۳ سال پیشقشنگه
1عالی
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم💚 خوش اومدی به دژاوو🫂
۳ سال پیشفف
0خوب
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍💚
۳ سال پیشزیبا احمدی
0عالی بود
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مرسی به دژاوو خوش اومدید🫂💚
۳ سال پیشداستان روان و خوبی د
0عالی
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنون😍
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مبینا
0ایده داستان رو دوست داشتم