دوست داشتی؟
رمان بلندای زندگی اثر الف

رمان بلندای زندگی

  • به قلم الف
  • ⏱️۱۱ ساعت و ۳۱ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 67.1K 👁
  • 144 ❤️
  • 104 💬

خلاصه رمان عاشقانه بلندای زندگی

پری دختریه که در زندگی هدف مهمی داره. یک هدف بزرگ و عالی و برای رسیدن به هدفش مجبور به انتخاب میشه. انتخابی که منجر به یک ازدواج میشه … ازدواجی که همه‌ی زندگیش رو تحت شعاع قرار میده. داستان پری، داستان انتخاب‌های درست و غلطه. داستان قضاوت‌ها و لجاجت‌ها. داستان دختریه که در عین داشتن دوست و خانواده تنهاست. پری قراره بال بگیره و رشد کنه. مهم این‌جاست که پری بتونه سربلند از انتخابش بیرون بیاد. آیا پری موفق میشه؟

قسمتی از متن رمان بلندای زندگی

نگاه دلگیر و متعجب عمه اش به او می گفت خر خودتی !
-خیلی خب حالا پاشو شاید به داداش گفتم باهاش حرف بزنه از خر شیطون بیاد پایین. هر چند یکی باید خودشو از خر شیطون پیاده کنه!
کلافه از جا بلند شد می دانست تا داخل نرود عمه اش ول کن نیست.
-بریم تو عمه جون .حالا دیگه خوبم و قول میدم دوباره لال بشم.
نگاه ملامتگر عمه اش را به جان خرید و داخل رفت. زهرا به خوبی او را می شناخت دختر دردانه برادرش که ناگهان از اوج خوشی به قعر غم فرو افتاده بود. دختری که تمام شادیهای کودکانه اش در ده سالگی به غمی مبهم در گوشه چشمانش تبدیل شده بود.دختری که لجبازی های کودکانه با پدرش سد بزرگ خوشبختیش شده بود! راست می گفت همیشه آرام و ساکت بود ولی وقتی کلامی میگفت تا مغز استخوان طرف مقابلش را می سوزاند.
×××
سفره جمع شده بود و همه مشغول میوه خوردن بودند.
-آقاجون میگه می خوای درس بخونی؟
مخاطب او بود و پرسنده زن عمویش .همه نگاهها به سمت او چرخید.
-درس خوندن من جدید نیست اشتباه به عرضتون رسوندند.
-ااااا باجی زهرا نگفتی این می خواد بره دانشگاه.
خون خونش را می خورد .داشت تلافی میکرد:این؟؟"
-چرا اگه آقاجون اجازه بده حتما میره مگه نه عمه؟
نگاه بچه ها روی او زوم کرده بود.صدایش لرزید.
-بله
-چه خوب که آقاجون نمیذاره دخترا برن دانشگاه والا همون بتونند شوهرداری کنند بهتره.البته اگه توی همونم مثل بعضیا کم نیارن
اشک در چشمش حلقه زد داشت طعنه میزد. آن هم به چه کسی مادرش؟!! نتوانست طاقت بیاورد خواست جوابی بدهد که صدای آقاجان ساکتش کرد و آبی شد بر آتش دلش.
-یگانه بابا درست حرف بزن. داری به همه توهین میکنی! به دختر خودتم برسی همینو میگی؟؟! در ضمن هیچکس توی تربیت پری کم نذاشته . بعد اون خدابیامرزم بی بیش به قدر صدتای شما ، زحمتشو کشیده مطمئنم چه ازدواج کنه و چه بره دانشگاه از همه دخترای شما سرتره.اگه نمیذارم بره دلیل داره .خودش شاید ندونه ،یا نخواد که بدونه ! اما خیلی از شما می دونید. دیگه هم نمی خوام چیزی در این مورد بشنوم.
لرزش دستانش را پنهان کرد.صدای گفتگوی آرام زن عمو با عمه اش ، روی اعصابش رژه میرفت.
-می خواند شوهرش بدند؟ خدا به داد برسه آخه آقاجون زیادی لوسش کرده .من که فکر نکنم زن و عروس خوبی ازش در بیاد.
-داری به مادر و پدرم توهین میکنی یگانه. منم مطمئنم که پری تو هر مسیری بره موفقه. مگه ما نبودیم؟
-نه بخدا من قصد توهین نداشتم.آخه تربیت شما کجا و لوس کردنای این کجا.
دیگر نتونست تحمل کند به آرامی بلند شد و به آشپزخانه پناه برد. کنج دیوار روی زمین سر خورد و نشست.کمی بعد دست همیشه مهربان بی بی بر شانه اش نشست.
-به دل نگیر مادر خودت آتیشش رو روشن کردی. می دونی که جرات نداره زیاد حرفی بهت بزنه. امروز زیادی حرصشون دادی. بخصوص که قبلشم تو خونه با یوس...... ای بابا ول کن اینا رو . بپر چند تا چایی پری پزه اقاجون پسند، بریز تا من ببرم بعدم برو اتاقت تا بلکم آروم بشی مادر.
قدر شناسانه به بی بی نگریست و بلند شد و دستورات او را اجرا کرد و تا رفتن تمام مهمانها به اتاقش پناه برد.
-------------
سال تحصیلی جدید به پایان نزدیک بود بیشتر همکلاسی هایش سرگرم کنکور بودند. افراد باقی مانده هم درگیر نامزد هایشان و یا در شرف ازدواج بودند. نامزد دارها که مخفیانه عقد کرده بودند و شناسنامه هایشان همچنان سفید بود تا مدرسه اخراجشان نکند ،گاهی چنان پر شور از دوران نامزدیشان حرف میزدند که دیگران را نیز هوایی می کردند. به طوری که گاهی از زبان دوستانش می شنید که به دانشگاه می روند تا شوهر پیدا کنند و اگر شوهر خوبی بیابند قید درش خواندن را خواهند زد و او چقدر دلش به حال لحظات خوبی که آنها داشتند و قدر نمی دانستند می سوخت.
درسش همچنان خوب بود و سعی معلمین مدرسه نیز برای راضی کردن خانواده اش به جایی نرسیده بود. کم کم زمزمه های خواستگاری یوسف قوی تر و آزارهای زن عمویش بیشتر می شد. هنوز کسی رسما اقدام نکرده بود و این مانع جواب دادن او میشد.
دو خواستگار خوب نیز از ما بین خواستگارانش باب میل آقاجانش بودند ولی هیچ کدام مایل نبودند که او ادامه تحصیل بدهد. همه را تا فارغ التحصیلیش سر دوانده بود و حالا که به سال نو و بهار نزدیک می شدند دلهره اش بیشتر میشد .چرا که تا آخر فروردین مدرسه میرفت و بعد از آن تا اواخر اردیبهشت امتحان داشتند و تمام.
یعنی باید برای همیشه با درس خواندن خداحافظی می کرد و مجبور بود کسی را برای ازدواج برگزیند؟ هر چند آقاجانش اصراری نداشت که زودتر ازدواج کند اما موافق دیر ازدواج کردن او نیز نبود.
امتحانات میان ترمش رو به اتمام بود و زمزمه های جدید بهناز کلافه اش کرده بود. مدرسه واقعا حق داشت نگذارد دخترهای عقد کرده مدرسه بیایند. بهناز بعد از نامزد کردنش دائم در گوش او پچ پچ می کرد از مزایای ازدواج و از برادرش سخن می گفت. از عشق آتشین او ، از مهربانیهایش و از اینکه باز هم با هم هستند اگر بله را بگوید. از برنامه های پیش رویشان سخن ها می گفت.
بارها از خود می پرسید" چرا جذب من شده ؟ آیا بهناز راست میگه عاشق منه آخه چرا من؟ "با نگاهی ساده به آینه می فهمید که زیبایی چندانی ندارد .یک آدم خیلی معمولی بود آنقدر معمولی که می توانی همیشه شبیه او را در اطراف بیابی. نه رنگ پوست فوق العاده ای داشت و نه رنگ چشمان گیرا و متفاوتی. چهره ی معمولیش فقط با درخشش دو چشم درشت زینت شده بود . چشمهایی که بیشتر باز بود تا درشت. چشمانی که زیباترین توصیفی که در موردش شنیده بود چشم گاوی بود. آینه که دروغ نمی گفت پس زیبا نبود. پول و ثروت آنچنانی هم نداشتند .
خواستگارانش بیشتر جذب خانواده اصیل او می شدند و اکثرا او را در رفت و آمدهای زیادشان دیده بودند. به علاوه آنکه گاهی بعضی افراد با شنیدن شرایط زندگیش عقب می نشستند. اما اینکه کسی عاشقش باشد در مخیله اش نمی گنجید . در لغت نامه اش این واِژه معنایی نداشت و همیشه مسخره اش می کرد. اما از بس بهناز در گوشش وز وز کرده بود دیگر از دیدن خودش در آینه هم شرم می کرد و از بهنام فراری شده بود. ذهنش مشغول شده بود و گاهی گیج میزد. بهناز می گفت "بهنام قول داده نه تنها بگذارد درس بخواند بلکه کمکش هم میکند" و این بیشتر از سایر مسایل قلقلکش میداد. اگر می توانست درس بخواند؟!
-مادر بیا این پرده رو وصلش کن.
گیج از افکار درهمش ،باشه ای به بی بی اش تحویل داد . پرده را از دستش گرفته و روی چهارپایه رفت و همان طور که پرده را وصل می کرد بی بی را مخاطب قرار داد:
- بی بی شما دوست من بهناز و خونواده اش را میشناسید.
-وا ؟ مادر حالت خوبه؟ معلومه . کیه حاجی فرشچی رو نشناسه؟
-به نظرت ادمای خوبیند! برا....برا ....هیچی!
-پری خوبی مادر؟ از صبح تا حالا یا تو هپروتی یا حرفای عجیب و نصفه نصفه میزنی.
بعد مشکوک نگاهش کرد .
-خبریه پری؟
-خ خبر نه چه خبری؟ بی ..یا بی بی تموم شد. میگم بی بی من نباشم کی برات خونه تکونی میکنه؟
بی بی لبخند معنی داری زد.
-میگم خبریه نگو نه بچه! تو نباشی منِ پیرزن یکی دیگه رو پیدا میکنم.
بعد نگاه خندانش را به چشمان غمگین پری دوخت
-البته هیچکس جای تو رو نمیگیره مادر. حالا بشم بگو چی به چیه؟
-هان؟ هیچی ! دیگه همه کارات تموم شده بی بی . من برم فردا امتحان آخرمه.
بی بی دستش را کشید.
-بشین .تا بشم نگی ولت نمی کنم.
پری کنار بی بی اش نشست.سختش بود در مورد حرفهای بهناز چیزی به بی بی اش بگوید. با خودش اندیشید کاش مادر بود. بغضش را فرو خورد و سر به زیر و ساکت نشست.
-چی شده مادر خجالت می کشی؟ درست حدس زدم؟ خبریه؟ بگو عزیزم.
-......
-بگو دیگه مادر ! مگه خواستگار داشتن تو چیز عجیبیه؟ یالا الآن اقاجونت میاد!
دستش را زیر چانه پری گذاشت و چشمان اشک آلود او را با تعجب برانداز کرد.
-پری؟؟
-بهـ...بهناز چند وقتیه....مدام از داداشش میگه....می میخوان ...بیان خواست...خواستگاری....
بی بی لبخند عمیقی زد.
- این که بد نیست مادر.قدمشون رو چشم. دختر پلِ مردم رهگذر. حالا خجالت تو رو هم میذارم پای حجب وحیات مادر. بگو تو چرا چند وخته تو فکری!
-.....


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بلندای زندگی
  • Mahi

    0

    خوشم نیومد برام جالب نبود

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    زیبا بود .قلمتون مانا🌹🌹

    ۴ ماه پیش
  • ...

    1

    چندین بار اشاره شد که پری قیافه خیلی معمولی داره که در یک نگاه کسی عاشقش نمیشه اما در رمان مشخص نشد چطور بهداد عاشقش شده یا یوسف ، همین طور امیررضا . کلا عشق ها برای من به شخصه باور پذیر نبود. بهتر بود برخورد ها و رفتار های بیشتری بین پری و رضا یا حتی بهداد بود که عشق به اصطلاح در بیاد.

    ۵ ماه پیش
  • ...

    0

    خوب بود، مشکلی که داشتم این بود که نتونستم با پری ارتباط برقرار کنم ، فازش معلوم نبود ، پسر مجرد رو میگفت نه مرد زن مرده و طلاق داده رو هم میگفت نه ، یکمم پیرزن بود که چون با مادربزرگش بزرگ شده بود تا حدی منطقی بود. باباش و یگانه هم خیلی یهویی باهاش خوب شدن که علتشو نفهمیدم .

    ۵ ماه پیش
  • لیلی

    1

    این رمان خیلی انرژی ازم گرفت چون مطمینم روزی حورا از انتخابش هر چند الان تو رمان خوب پیش بره ولی پشیمون خواهد شد، تو زندگی همه چی عشق نیست، تو باید با مردی زندگی کنی که بند بند وجودش نتونه دوریتو تحمل کنه و سالها پات مردونه ایستاده باشه، یوسف و خدا دوست داشت که حورا قسمتش نشد و نون دلش و خوهد خورد

    ۵ ماه پیش
  • لیلی

    0

    ولی وای از روزی که تو عاشق باشی و همسرت حالا یا دوست داره یا عادت کرده به زندگی با تو، اونجاست که زندگی خود خود جهنمه، و تو عاشقی و مجبور به تحمل برای اینکه از دستش ندی، بهنام و یوسف و بهداد چون عاشق بودن حورا میتونست لذت ملکه بودن و بکشه و اینکه اون ها درد کشیدنش و دیدن و نخواهند گذاشت درد بکشه

    ۵ ماه پیش
  • لیلی

    0

    من به دخترای گل و جوونم که این سبک رمانهارو میخونن از تجربم بگم، من عشق دوطرفه رو قبول دارم به شدت، ولی این که موقعیتهای زندگی رو از دست بدیم برای اینکه عشق و تجربه کنیم خیلی کوته فکریه، من در ازدواج اولم عاشق نبودم ولی همسرم عاشقم بود و این یعنی ملکه ای و مورد ستایشش و زندگی با سختیاش قشنگه

    ۵ ماه پیش
  • لیلی

    0

    ممنون از نویسنده محترم قلمتون عالی بود، داستان متاسفانه سلیقه من نبود، تا پارت سیزده خوندم ولی از حورا و غرور مسخرش در قبال مردان زندگیش خوشم نیومد، و چه سریع نسبت به پیشنهاد صالحی تو کوه ساده و خوب برخورد کرد، واینکه مژگان تو فرودگاه نمیدونست یوسف ازدواج کرده چطور قرار گذاشته بود؟ چی بگم؟

    ۵ ماه پیش
  • لیلا

    0

    به نظر من مشکل داستان از حورا و سردیش و خودخواهیاش بود هم نسبت به بهنام که حتی نتونست جوابگوی محبتای شوهرش باشه هر چند بیمار تلاششم نکرد، و هم در قبال یوسف، اصلا از شخصیت بیمارگونش خوشم نیومد،قلبم برای بهنام و بهداد و بیوسف کباب شد، یک انسان خودخواه ببین با زندگی چند نفر چه بازیایی میکنه

    ۵ ماه پیش
  • مریم

    1

    بهنام بیمار بود متاسفانه و مادرش بیمارتر، ولی من رفتارهای حورا رو هم نمیپسندیدم، حتی تلاش هم نکرد برای کمک به بهنام و فقط لجبازی بود، ما انسان ها در هر شرایطی ناراضی و سرکشیم و پر غرور، اون که حساسیت های همسرش ومیدید باید با درایتر رفتار میکرد اگر جواب نمیگرفت به فکر لجبازی میفتاد

    ۵ ماه پیش
  • لیلی

    0

    رفتارهای بی بی و خانواده حورا با بهنام اصلا درست نبود شاید اگر بی بی حرمت شکنی نمیکرد همه چی درست پیش میرفت و ذهن حورا راحتتر با شوهرش کنار میومد و میتونست با عشقی که بهش داشت رامش کننه، حورا بچه بود و بی تجربه، اونا حتی قبل جواب بله دادن میتونستن چشمشو باز کنن، ولی افسوس از بزرگ بی کمالات

    ۵ ماه پیش
  • احدی

    1

    اون حجم از سنت و تعصب کورکورانه اول داستان به سرعت نور تبدیل به یک دنیا فهم و درک و شعور به وجودیت یک انسان شد!!!...🤔 مطالب روانشناسی بکار رفته مفید و باارزش بود... با آرزوی موفقیت های روز افزون 💝

    ۵ ماه پیش
  • آقایی

    0

    واقعا خسته نباشید عالی بودممنونم ازتون😍

    ۶ ماه پیش
  • مونا

    0

    واقعا عالی بود لذت بردم رکان پر باری بود و پر از مفهوم . . .

    ۶ ماه پیش
  • رها

    1

    چقدر غریب و آشنا بود خیلی ارزش خوندن داره ...

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!