لیست کلیه پارتهای رمان در انتهای تردید : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 104
-
رمان در انتهای تردید - پارت 41
هرکدام بدون توجه به اطرافیان به سمتی دویدیم و سرتاپایمان شد چشمی که جای جای سالن بزرگ روبهرو و میان آدمها و میز و صندلیها را کاوید! هیچکجا نبود و ضربان قلبم شدت گرفت، سراسیمه به گوشهی انتهایی دویدم که به همان دختری برخورد کردم که به پرویز نظر داشت، برای لحظهای نگاهم قفل نگاهش شد، سرم را آشف...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 42
رفتم و روی صندلی نشستم. دستانم را روی میز گذاشتم و با نگاه به ریسهی کنار رو میزی آن را به بازی گرفتم. موهایم از اطراف شانههایم کنار صورتم رها شد، سکوت را شکست. _ با رفتارای دیشبت حتی اردشیر هم فهمید که به زور اونجا نگهت داشتم، تینا دلخور شد که اصلا کنارش نرفتی، چرا نمیتونی لذت ببری از معاشرت...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 43
پورسام را به طاهره سپرد و کنجکاوانه به من نگاه کرد. نگاهم نقطهی پرتی حوالی گلهای شمعدانی کنار پنجره گم شده بود. بااینکه سنگینی نگاهش را حس کردم اما انگار از برگشتن به زمان و هوشیاری خسته بودم. _ تو نمیخوای برا خودت یه فعالیتی، سرگرمی، چیزی ردیف کنی؟ از سوالش جاخوردم، به آرامی خود را روی مبل ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 44
کتش را از تن خارج کرد و آرام روی متکا گذاشت. سر آستینهایش را بالا زد و چهارزانو نشست: _ مگه قرار نیست برن سر خونه زندگیشون؟ ردشون کن برن میخوام زنت بدم... اردشیر تیلههای زاغش را از تعجب در حدقه چرخاند و با خنده سرتکان داد: _ اوه باریکلا پسر! چرا خونهشون یه کم دستکاری داشت، همین روزا میرن، دل...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 45
پرویز با خشم نگاه از قدیر گرفت و به پیرزن دوخت: _ اگه کمکم نکنی اون عفریته رو پیدا کنم، آره طویله بابام میشه... پیرزن سمعک را از داخل گوشش درآورد و به کناری پرت کرد و بلند شد. لنگ لنگان و با کمری خمیده قدم برداشت و دستانش را به نشانهی راندن آنها تکان داد. _ من دیگه الان چیزی نمیشنوم، فقط برید...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 46
بعد از مراسم یکراست به سمت خانهی رویا راند اما هنوز مطمئن نبود که میخواهد پا در آن خانه بگذارد، باافکار در هم و برهم تمام مسافت را سیگار کشید و در فاصلهی چند متری از خانهی اردشیر ترمز کرد و متوقف شد. خیابان خلوت و سوت و کور بود. به ساعتش نگاه کرد، دو ساعت از ظهر گذشته بود. به خانهی رویا نگ...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 47
پرویز دست روی سینهاش گذاشت و آرام به عقب هلش داد. نفسش را رها کرد و کلافه سرتکان داد. _ آها پس بگو کار مهمت چیه، مثلا خواستی منو سوپرایز کنی؟ من حوصله این جنگولک بازیارو ندارم، تاریخ تولد من رو دیگه از کجا میدونی؟ رویا لبخند زد: _ از لابهلای حرفای تینا فهمیدم، آدم وقتی در مورد چیزی کنجکاو بشه ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 48
وقتی دستانم برای گرفتن پورسام بالا نرفت، اسمم را صدا زد: _ سوگل! انگار نیمهجانی به کالبدم بازگشت، لبخند زد: _ ببخش میدونم غافلگیر شدی، خاله ناخوشه، چند وقتی اومدم پیشش، چیزی نمونده درسم تموم شه... جان کندم و بزاقم را پایین فرستادم، قطره اشک سمجی از گوشهی چشمم قصد رسواییام را داشت، نتوانستم ج...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 49
دوباره برای پورسام کلی خوراکی و اسباببازی گرفته بود. همانطور که سلام کردم و به آنها نزدیک شدم چشم تاباندم تا پرویز را پیدا کنم اما نبود. لبخندی مصنوعی زدم و روی مبل روبری آنها نشستم. _ پرویز رفت؟ در حالی که پورسام را در آغوشش نگه داشته بود و ماشین کوکی جدید را نشانش میداد، سرتکان داد. _ آره ...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 50
پرویز متفکرانه به روبرو خیره بود، نمیدانست در پاسخش باید چه بگوید، کاملا سردرگم بود. نفس عمیقی کشید و پشت چراغ قرمز متوقف شد. سیگاری از پاکت درون جیبش بیرون کشید و قبل از اینکه آن را روشن کند در آینه به او نگاه کرد. _ هنوزم دیر نشدهها میخوای برگردم پیادهت کنم و هر دو همه چی رو فراموش کنیم، ها...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 51
رویا خیره خیره نگاه میکرد که کاسهی چشمهای زیبایش پرآب شد. پلک زد و اشک روی گونههایش رها شد. پرویز دید و کلافه سرتکان داد. _ ای بابا منو باش دارم کی رو نصیحت میکنم! به سرعت اشکهایش را پاک کرد و نفسش را پرآه بیرون داد. _ فکر نکن نمیدونم چقدر کارم اشتباهه، همیشه با خودم فکر میکردم که هیچوقت...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 52
دور خود چرخی زد و مقابل سوگل ایستاد و به او خیره شد. از چشمهایش اضطراب و خستگی میبارید. سوگل که از نگاه او فهمیده بود اتفاقی افتاده با درماندگی سرتکان داد. _ باز چه اتفاقی افتاده؟ چی شده؟ بدون هیچ حرکتی لب زد: _ سوگل باید بریم، باید از اینجا بریم، تو که باهام میای مگه نه؟ بریم ترکیه بعدش تصمیم...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 53
پورسام به شدت خسته بود و خوابش میآمد، من اما هنوز نتوانسته بودم ماجرا را بگویم و خود را خلاص کنم؛ وقتی رسیده بودم که سر میز نشسته و در حال تعریف کردن ماجرای یکی از کارگران کارگاه برای طاهره بود. بعد از آن هم از دانشگاه پرسید و فرصت نشد از پرویز بگویم. از پشت میز بلند شدم و دست پورسام را که به ...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 54
دروغ گفته بودم، خوابم نمیآمد. هوا کمکم در حال روشن شدن بود اما اتاق خواب روزنهای برای ورود نور آفتاب نداشت و خیلی مشخص نمیشد که چه وقت از روز است، به پشت دراز کشید و به سقف خیره شد، با صدایی آرام و گرفته انگار داشت با خودش حرف میزد. _ حس میکنم قدیر دورم زده، بهش مشکوکم... هنوز جملهاش را تم...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 55
رویا چیزی نگفت و رفت. پرویز سیگارش را گوشهی دیوار خاموش کرد و بالشت را به طرف راست قالیچه گذاشت. دراز شد و پتو را نامنظم روی خود کشید. آنقدر خیره به هیتر برقی روبرویش فکر کرد تا خوابش برد. وقتی بیدار شد لامپ کوچک آویزان به سقف را روشن دید، بویی که از داغ شدن هیتر برخواسته بود به فضای خفهی آن...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 56
"فصل هفتم" اولین بار بود که تنها و بدون پرویز عازم خانهی پدر شده بودم، پورسام در آغوشم نشسته و مظلومانه اشک ریختن مرا تماشا میکرد، سعی کردم حداقل به خاطر او کمی خود را آرام کنم اما سخت بود، نمیدانستم منبعد باید چطور این بچه را تنها بزرگ کنم و نمیفهمیدم چرا پرویز این کار را با زندگیمان کرده ...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 57
آنقدر حالش بد بود که نمیدانست چه بگوید، بیهدف بلند شد و عرض اتاق را تا به آخر قدم زد و برگشت. _ فعلا نباید بذاریم کسی بفهمه، اگه نمیخوای طلاق بگیری پس چرا بگیم؟ پیش دوستا و خالههاتم چیزی نگو باشه؟ استرس داشت، دستانش میلرزید، با نگاهم به او اطمینان دادم اما هنوز هم آشفته بود. به طرف در رفت ...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 58
لحن کلامش کنایهآمیز نبود اما سرخ و سفید شدم و با درماندگی به او نگاه کردم. _ نه صدیقه خانوم این چه حرفیه! واقعا تصمیم داشتم شمارو ببینم و خب جویای حال سیاوش هم بشم، حالا هم دیگه باید برم پسرم خیلی شیطونه مادر از پسش برنمیاد، بااجازهتون... سرم را پایین انداختم و از اتاق بیرون زدم. نفهمیدم سیاو...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 59
بلوز گیپور سفید رنگی که به تن داشت، پوست صورتش را برنزهتر نشان میداد، روی مبل روبروی پرویز نشست و پاهایش را روی سینه جمع کرد. نگاهش تیز و برنده اما خالی و سرد بود. _ ولی من امید داشتم... امید داشتم اون بچه بتونه سرنوشتم رو عوض کنه! پرویز خسته از این گلههای تکراری سرش را به پشتی مبل تکیه داد ...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان در انتهای تردید - پارت 60
چیزی به آغاز سال نو نمانده بود. سرمای هوا رفته رفته کم میشد و طبیعت در حال بیدار شدن از خواب زمستانی بود. سرمای وجود من اما با ضربهی آخر پرویز چنان به استخوان رسیده بود که توان سرپاایستادن هم نداشتم. شانس آورده بودم که به وقت آمدن پستچی آنجا بودم که اگر نبودم آن نامه به دست مادرش میرسید و من...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
