پارت پنجاه و چهارم :
دروغ گفته بودم، خوابم نمیآمد. هوا کمکم در حال روشن شدن بود اما اتاق خواب روزنهای برای ورود نور آفتاب نداشت و خیلی مشخص نمیشد که چه وقت از روز است، به پشت دراز کشید و به سقف خیره شد، با صدایی آرام و گرفته انگار داشت با خودش حرف میزد.
_ حس میکنم قدیر دورم زده، بهش مشکوکم...
هنوز جملهاش را تمام نکرده بود که با صدای زنگ در حیاط از جا پریدیم، پرویز هراسان از اتاق بیرون رفت و به سØ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
م
2پرویز کجا شخصیتش درونگراست،بگو پنهان کار که همیشه یه خلافی برای پنهان کردن داشته و داره 😏🙏🏻
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
والا🤭
۴ ماه پیشمریم
1چه داستانی پیش آمده از اینجا مونده از اونجا رونده شده🥲🥲
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
چون آدم بشو نیست، از یه طرف رویارو پس میزنه از یه طرف بهش پناه میاره کله پوک🫢🫢
۴ ماه پیشم
1کار قدیر و اردشیره،تو خونه خودش جاساز کرده،*** نبرده بودش 😠
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0جنسارو بجای پنهون کردن صاف برده بودن تو خونه ش؟یا شاید یه نفر دیگه بعداز پنهون کردن رفته سروقتشون