پارت پنجاه و یک :
رویا خیره خیره نگاه میکرد که کاسهی چشمهای زیبایش پرآب شد. پلک زد و اشک روی گونههایش رها شد. پرویز دید و کلافه سرتکان داد.
_ ای بابا منو باش دارم کی رو نصیحت میکنم!
به سرعت اشکهایش را پاک کرد و نفسش را پرآه بیرون داد.
_ فکر نکن نمیدونم چقدر کارم اشتباهه، همیشه با خودم فکر میکردم که هیچوقت زنی رو که باعث شد پدر و مادرم از هم جدا شن رو نمیبخشم تااینکه خودم عاشق تو شدمØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
1فک کنم بدبختی ها شروع شدن،از حالا میفهمی از زمین به اسمون باریدن چیه
۴ ماه پیشم
2خیلی عالی بود،دست گلت درد نکنه آناهیل جان تشکر برای پارت هدیه 🙏🏻👏👏❤️
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
خوااهش ممنون که همراهی م عزیزم🫶❤️
۴ ماه پیشمریم
2خوب قدیر واردشیر سرشو زیر آب میکنن
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
از دست پرویز💔
۴ ماه پیشم
2تو به بدبختی خودت برس،چکار به این داری بذار دانشگاهشو بره 😠
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
😂😂😂
۴ ماه پیشم
1می دونستم این نکبت با اردشیر همدست شده بالاخره یه بلایی سر پرویز میارن،کار خودشه هیچ دزدی در کار نیست 😠
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م.ن
0بفرما آقا حالا درستش کن هم خنگی هم بالهوس هم طماع