پارت چهل و ششم :


بعد از مراسم یک‌راست به سمت خانه‌ی رویا راند اما هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد پا در آن خانه بگذارد، باافکار در هم و برهم تمام مسافت را سیگار کشید و در فاصله‌ی چند متری از خانه‌ی اردشیر ترمز کرد و متوقف شد. خیابان خلوت و سوت و کور بود. به ساعتش نگاه کرد، دو ساعت از ظهر گذشته بود. به خانه‌ی رویا نگاه کرد که آن‌قدر غرق در سکوت بود که انگار هیچ‌وقت کسی آن را باز و بسته نکرده است. هنوز هم Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    اعوذبلله.. لعنت بر شیطان دور شو🤦🤦

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    1

    خاک بر سر ت کن پرویز ضعیف النفس🥵

    ۴ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    🤕🤕

    ۴ ماه پیش
  • م

    2

    می دونستم حرف مهمی نداره فقط می خواد بکشدش خونه،اینارو همه می دون الا خود پرویز احمق،فکر می کنه اردشیر معلمشه 😠🙏🏻

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️