پارت شصت :


چیزی به آغاز سال نو نمانده بود. سرمای هوا رفته رفته کم می‌شد و طبیعت در حال بیدار شدن از خواب زمستانی بود. سرمای وجود من اما با ضربه‌ی آخر پرویز چنان به استخوان رسیده بود که توان سرپاایستادن هم نداشتم. شانس آورده بودم که به وقت آمدن پستچی آن‌جا بودم که اگر نبودم آن نامه به دست مادرش می‌رسید و من دیگر راهی برای ماندن نداشتم. پنج روز می‌شد که گیج و منگ و درمانده در حال هضم آن اتفاق بود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    بدبختی اینجاست نه می خواد از پرویز جدا بشه نه سیاوش رو از دست بده 😮🙏🏻

    ۴۳ دقیقه پیش
  • م

    1

    آخرش این سوگل با این پنهانکاری و مثلا صبوریش هممونو دق می ده،کاری که تو باید می کردی اون با کمال پررویی کرده دیگه چرا می مونی 😠

    ۴۴ دقیقه پیش
  • اکرم بانو

    1

    باورم نمیشه سوگل حتی باوجود کاری که پرویز کرد،بازم موند،فکرمیکردم منتظره که برگرده.. واسه همین نباید ادمارو قضاوت کرد

    ۵۰ دقیقه پیش
کپی شد!